كوشد ، ديگر « 1 » آنك آزاد را بفروشد ، سه ديگر « 2 » آن فرزندى كى بر پدر و مادر عاق باشد .
تنبيه
« 3 » : اى زبان را بغمز آموخته ، نفس آزاد خود را بشيطان فروخته « 4 » ، آتش عاقى و بىفرمانى برافروخته « 5 » ، و خرمن اقبال خود را بدان « 6 » سوخته ، ترسم كى فردا « 7 » چون بدان « 8 » دشت قيامت شوى « 9 » ، رهين « 10 » درد و ندامت شوى .
« 11 » مصطفى صلع « 12 » گفت : « من غمز عند « 13 » سلطان جابر فقد دخل فى دم ثلاثة نفر . » گفت : هرك يك تن را پيش سلطان ستمكار غمز كند ، در خون سه كس رفته باشد « 14 » :
هم خون خود ريخته [ 43 الف ] باشد ، و هم خون آن غمز كرده ، و هم خون آن غمز شنيده . اگر قصاص اين سه خونش « 15 » به دنيا نخواهند ، بعقبى بخواهند . از آن يكى به دنيا بود ، و آن دو ديگر بعقبى « 16 » . اگر به دنيا « 17 » كشتن روا « 18 » نباشد ، بعقبى بود ، و آنچ بعقبى بود ، نه بدان صفت باشد كى به دنيا بود .
حكايت
حجاج بن يوسف را بخواب ديدند ، بعد از چهل سال ، او را پرسيدند كى تو خون به ناحق بسيار ريختى ، ملك تعالى با تو چه كرد ؟ گفت : هنوز بقصاص يك خون گرفتارم . گفتند : آن كدام است ؟ گفت : عبد اللّه بن زبير را بكشتم ، چهل بار « 19 » بقصاص او مرا « 20 » باز كشتند « 21 » ، و سالى در اضطراب هر قصاص بماندم ، و هنوز درين چهل سال « 22 » از عهدهء آن « 23 » خون بيرون نيامدهام « 24 » . آنكس كى يك خون
هامش
( 1 ) - دوم
( 2 ) - سوم
( 3 ) - در متن : بيت ( ! )
( 4 ) - بفروخته
( 5 ) - از « آتش عاقى . . . » ندارد
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - فرداى قيامت
( 8 ) - در آن
( 9 ) - روى
( 10 ) - اسير
( 11 ) - + خبر
( 12 ) - صلى اللّه عليه و سلم
( 13 ) - در متن : + ذى
( 14 ) - سعى كرده باشد
( 15 ) - گروه
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - به دنيا
( 19 ) - بارم
( 20 ) - ندارد
( 21 ) - بكشتند
( 22 ) - « درين چهل سال » ندارد
( 23 ) - يك
( 24 ) - بدر نيامدم