بلكى فعل ديوانگان بود « 1 » . يعقوب گفت : مشفق گرگى بوده « 2 » كى تن « 3 » او بخورد و پيراهن او را ندريد . كاشكى اين شفقت كى بر پيراهن او برد بر تن او بردى .
لطيفه :
يعقوب چون « 4 » پيراهن به خونآلوده ديد بخروشيد و بناليد ، گفت : آه يوسف هلاك شد و خون آلودگى پيراهن دليل هلاك و فناست . چون در پس و پيش « 5 » پيراهن نگاه كرد درست ديد ، بخنديد گفت مگر برجاست كى درستى پيراهن دليل حيات و بقاست . مؤمن چون بتن نگرد ، به زلّت و گناه و عصيان آلوده بيند ، گويد : آه ايمان رفت ، و اين آلودگى « 6 » معصيت نشان زوال « 7 » است « 8 » ، و چون به زبان « 9 » نگرد ، به كلمهء توحيد آراسته بيند ، گويد : ايمان « 10 » برجاست ، كى در زبان ذكر جلال بار خداست « 11 » . پيراهن يوسف « 12 » اگر چه به خونآلوده بود ، آن آلودگى مزوّر بود ، اصل بقاى [ 42 الف ] يوسف نيكوسيرت بود . نفس اگر چه بعصيان آلوده باشد ، آن آلودگى مزوّر بود « 13 » ، اصل بقاى توحيد خالق اكبر بود .
لطيفه :
يعقوب در درد و بيم « 14 » فرقت ، بسبب آلايش فرزندان « 15 » مدتى بناليد آخر در آن فرقت جاويد « 16 » بنماند « 17 » به عاقبت ماه وصال « 18 » از برج اقبال « 19 » برآمد .
« 20 » مؤمن بسبب آلايش معصيت و درد و بيم قطيعت بنالد ، آخر در آن درد جاويد نماند ، به عاقبت آفتاب غفران « 21 » و سعادت از برج لطف و اقبال برآيد .
بيت
بر اسب طرب زى تو « 22 » دوانيم آخر * و ز لطف تو گل بسر « 23 » فشانيم آخر
جاويد به غمهات نمانيم آخر * روزى لمن الملك بخوانيم آخر
هامش
( 1 ) - « بلكى فعل ديوانگان بود » ندارد
( 2 ) - بوده است
( 3 ) - + را
( 4 ) - + آن
( 5 ) - پيش و پس
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - اوست
( 9 ) - در زبان
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - اوست
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - « مزور بود » ندارد
( 14 ) - ندارد
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - نماند
( 18 ) - اقبال
( 19 ) - وصال
( 20 ) - + همچنان
( 21 ) - عفو
( 22 ) - پيت
( 23 ) - در متن : بر سر رخ تو گل .