در « 1 » بهشت باز كرده ، و اى بمال زكات داده ، اينك درجات اعلى بر هم نهاده ، و اى به دهان روزه داشته ، اينك علمهاى « 2 » رضا برافراشته ، و اى بقدم به حج رفته ، اينك آنچ « 3 » از وعده « 4 » پذيرفته ، و اى بصبر از محنت انتقام كشيده « 5 » ، اينك ملك تعالى « 6 » با تو گفتار كرده ، و اى « 7 » بدل و جان « 8 » جهد درگاه ما كرده « 9 » ، اينك خداوند عز و جلّ « 10 » با تو ديدار كرده .
شعر « 11 »
اى به وصف بندگى اقرار كرده * دل بصدق معرفت بيدار كرده
جان بطمع وصل ما كرده فدا * هرچ از جز عشق ما انكار كرده
بسته دل را در هواى مهر ما * و ز هواى ديگران بيزار كرده
ساخته با ما به حكم « 12 » دوستى * با عدو از بهر ما آزار كرده
جان و دل كرده فدا با ما بدان * بر دكان عاشقى بازار كرده
گويمت فردا كه بينى خلق را * از شراب مرگشان هشيار كرده
اى ز بيم و درد هجرم گشته مست * وى بطمع روز وصلم كار كرده
اين توى واله [ شده ] در كوى عشق « 13 » * وين منم با تو بسرّ ديدار كرده
الفصل الثامن عشر من قصة يوسف « 14 »
فى قوله تعالى :
« وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ . »
« 1 - » آوردند پيراهن يوسف را به خون دروغ . قال الامام رضى اللّه عنه : « ثلاثة اظهروا النصيحة و الامانة و اضمروا
هامش
( 1 ) - « هشت در » ندارد
( 2 ) - اعلام
( 3 ) - انجاز
( 4 ) - و وعده
( 5 ) - كرده
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - بتن
( 8 ) - « بدل و جان » ندارد
( 9 ) - + و بدل صدق پيدا كرده
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - بيت
( 12 ) - بعهد
( 13 ) - اين تويى در كوى ما والهشده
( 14 ) - + عليه السلم
( 1 - ) سورهء يوسف / 18