و بيچاره اگر امروز به حق « 1 » نازان شوى ، فردا از مركب عشاق « 2 » بمشهد شهود وصال حقتازان شوى .
بيت
تا زنده « 3 » منم ز شوق « 4 » نازنده منم * با محنت و با بلاش سازنده منم
در زير لحد به مهر نازنده منم * در وقت لقا بعرش « 5 » تازنده منم
« 6 » قولى « 7 » ديگر آنست كى سبب افگندن يوسف به چاه آن بود كى ملك تعالى « 8 » دانست كى او به عاقبت « 9 » پادشاه شود ، خواست كى در بدايت كار ذل زندان و ظلمت چاه بر او گمارد ، تا چون پادشاه شود « 10 » كس را در چاه باز ندارد .
پس چون يوسف در آن چاه قرار گرفت ، برادران او « 11 » از بالا آواز دادند تا مرده است يا زنده « 12 » . او جواب داد تا مگر رحمتى و شفقتى « 13 » در دل ايشان « 14 » آمده است « 15 » ، يا از « 16 » كرده « 17 » پشيمان شدهاند « 18 » . برادران سنگى بياوردند و خواستند كى « 19 » بر او زنند ، تا او را « 20 » در آن قعر چاه بكشند . يهودا دست ايشان بگرفت و گفت :
عهد نگاه « 21 » داريد كى او را درين چاه بسى « 22 » بقا نباشد . پس قصد آن كردند كى به خانه باز شوند « 23 » . يوسف آواز داد كى : اكنون كردنى كرديد ، ساعتى بر كنار « 24 » اين چاه صبر كنيد تا شما را نصيحتى كنم و در كار خود وصيتى كنم . يهودا گفت : چه مىگويى ؟
يوسف « 25 » گفت : اى برادران چون نماز شام باز خانه شويد « 26 » و طعامى خوريد « 27 » ، از
هامش
( 1 ) - به دو
( 2 ) - ندارد
( 3 ) - در متن : نازنده
( 4 ) - بشوق
( 5 ) - بعز
( 6 ) - + قصه
( 7 ) - وجهى
( 8 ) - جل جلاله
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - + رنج آن ديده باشد
( 11 ) - برادرانش
( 12 ) - مردهاى يا زندهاى
( 13 ) - شفقتى و رحمتى
( 14 ) - + پديد
( 15 ) - باشد
( 16 ) - + آن
( 17 ) - + خويش
( 18 ) - باشند . در متن : شده است
( 19 ) - + در چاه اندازند تا يوسف را
( 20 ) - « بر او زنند تا او را » ندارد
( 21 ) - نگه
( 22 ) - بسر
( 23 ) - رويد
( 24 ) - لب
( 25 ) - ندارد
( 26 ) - رويد
( 27 ) - بوقت طعام خوردن