طاعت ريزهء او ساختند ، تا با او غم ادبار خود مىگسارد . تو به چنگال حرص درآويختى ، و مىگويى آن خود مرا مىشايد ، و اين نيز « 1 » مىبايد ، و او مىگويد « 2 » چون « 3 » تو از من اين « 4 » بستانى ، من از تو دين « 5 » بستانم .
اشارت :
دنيا او « 6 » را قرارگاهست
« فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ . »
« 1 - » و ترا گذرگاه است « الدنيا قنطرة فاعبروها و لا تعمروها . » « 7 » ترا از نعمت او مباح به قدر زاد و توشه آمد . گفتند ازو « 8 » زاد آخرت بردار و ما بقى « 9 » به او « 10 » گذار « 11 » . ترا فرستادند « 12 » تا برگ راه كنى ، تو درو خود را مى « 13 » مسكن و جايگاه كنى . ترا فرستادند تا چهار گز به زمين فروروى « 14 » ، تو مى « 15 » چهل گز « 16 » از بالاء زمين « 17 » برآرى . « 18 » ترا گفتهاند « 19 » آخرت را آبادان كن كه دنيا را مى « 20 » زوال آيد ، تو مىگويى دنيا آبادان كنم دينم خراب مىشايد . اى كسى كه به هرزه عمر خود « 21 » بگذاشتهاى ، تا زيادت از توشه برداشتهاى ، و بدان سرا و كوشك برافراشتهاى ، و خود را از مقيمان پنداشتهاى ، تا در فتن خود حق « 22 » را باور نداشتهاى .
شعر
اى دو صد خانه « 23 » به رنگ و نقشها بنگاشته * و ان در و ايوان او را در هوا افراشته
من همىبينم ترا فردا ازو « 24 » بيرون شده * و آن به حسرت در ميان دشمنان بگذاشته
هامش
( 1 ) - + هم
( 2 ) - گويد
( 3 ) - اگر
( 4 ) - تو دنيا از من
( 5 ) - من نيز دين از تو
( 6 ) - ابليس
( 7 ) - از « فاعبروها . . . » ندارد
( 8 ) - از دنيا
( 9 ) - باقى بابليس
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - بگذار
( 12 ) - + تا زاد و توشه بردارى نه كاخ و باغ را گوشه بردارى ترا فرستادند
( 13 ) - ندارد
( 14 ) - برى
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - بردارى
( 19 ) - گفتند
( 20 ) - ندارد
( 21 ) - ندارد
( 22 ) - به حق
( 23 ) - گوشه
( 24 ) - از آن
( 1 - ) سورهء حجر / 37 - 38