از آن هر شيرى را كه بينى حكم كنى كه اين نيز شير است اگر بزرگ باشد و اگر كوچك و يا سياه و يا سرخ ، زيرا كه صورت مطلق از آن شيرى حاصل شد كه بر هر شيرى راست آيد و اگر چه شيران مختلف باشند .
( 3 ) و بدان كه چيزى عامّ باشد به نسبت با چيزى و [ خاصّ باشد به نسبت ] « 1 » با چيزى ديگر چنان كه جانور كه عامّتر است از مردم و خاصّتر است از جسم ، و جسم عامّتر « 2 » است از جانور و خاصّتر است از جوهر .
( 4 ) و بدان كه چيزها كه هنبازى دارند در معنى ناچار بايد كه هر يكى را صفتى باشد كه بدان صفت از يكديگر ممتاز شوند ، چنان كه اشخاص مردم كه در مردمى هنبازى دارند ، و هر يكى از ديگر بصفات ممتاز مىشوند ، و چون سياهى بر سپيدى و نهاد و مكان . و بدان كه هر صفتى كه چيزى را « 3 » بدان وصف كنى ، آن صفت او را ضرورى باشد ، چنان كه جفتى چهار را زيرا كه اگر عاقلى خواهد كه چهار را حاصل كند بىآنكه جفت باشد او را ميسّر نشود . و باشد كه ممتنع بود چنان كه فردى مر چهار را . و باشد كه ممكن باشد چنان كه نشستن و برخاستن مر مردم را .
و وصف چيزى باشد كه از او عامّتر باشد چنان كه سپيدى مر برف را ، كه هر برفى سپيد است اما نه هر سپيدى برف باشد . و باشد كه برابر او باشد ، چنان كه سه زاويه مر مثلّث را كه هر مثلّثى سه زاويه دارد و هر چه سه زاويه دارد مثلّث باشد . و صفتى كه چيزى را ثابت شود از بهر خصوص آن چيز لازم نيايد كه مشارك او را در امر عامّ آن صفت
هامش
( 1 ) خاص باشد به نسبت : خاص باشد با به نسبتI( 2 ) عامتر : خاصترI )اعمA (( 3 ) چيزى را : + كهI