هميشه بر امكان بماندى . و امكان كه در وجود نيايد نقص است ، و چون عقول « 1 » از جملهء وجوه بفعلاند و فلك نيز هيچ درو بقوّت نيست الا اوضاع ، و در يك حال جمع نتوانست كردن « 2 » ، پس بر سبيل تعاقب « 3 » يك يك را بفعل مىآرد « 4 » ، كه كسى كه شخص چيزى را نگاه نتواند داشت بتعاقب اشخاص نوعش « 5 » را نگاه مىدارد .
( 58 ) و معشوق جملهء افلاك يك عقل نيست كه اگر يك عقل بودى « 6 » حركات همه مانندهء يكديگر بودى ، و نه چنين است . و آنچه بعضى گفتهاند كه معشوق همه يك « 7 » عقلست و جهات حركات از بهر نفع سافل اختيار كرد كه او را همه جهات يكى بود خطاست ، كه اگر « 8 » شايستى « 9 » كه به جهت حركت نفع سافل [ جويد ، شايستى كه بنفس حركت نيز نفع سافل ] « 10 » جستى . و سافل را آن وقع « 11 » نيست نزد او كه از بهر او بجنبد « 12 » يا به جهتى بجنبد « 13 » دون جهتى ، بلكه « 14 » هم چنان كه همه مشاركند در حركت دورى ، همه را يك معشوق است « 15 » و آن واجب الوجود است . و هم چنان كه حركتشان « 16 » مختلفست ، هر يك « 17 » را معشوقى « 18 » خاصّ است از عالم عقلى « 19 » كه نور واجب الوجود بواسطهء او بستاند « 20 » ، و چنان كه افلاك و حركات بسيارند پس عقول بسيارند . و معلوم شد كه فلك نفس دارد و نفس او « 21 »
هامش
( 1 ) عقول : عقلF( 2 ) كردن : كردSH( 3 ) بر سبيل تعاقب : سبيلF( 4 ) مىآرد : آوردS( 5 ) نوعش : -F( 6 ) عقل بودى : بودىF( 7 ) يك : -F( 8 ) كه اگر : زيرا كه اگرSH( 9 ) شايستى : نبايستىF( 10 ) جويد شايستى . . . سافل : -H( 11 ) آن وقع : وقعىSH( 12 ) بجنبد : جنبدSH( 13 ) به جهتى بجنبد : به جهتى جنبدSبه جهتىH( 14 ) بلكه : بلSH( 15 ) معشوق است : معشوقF( 16 ) حركتشان : حركاتشانSH( 17 ) يك : يكىSH( 18 ) معشوقى : معشوقF( 19 ) عقلى كه : -F( 20 ) بستاند : شاندHبسيارندF( 21 ) او : او راF