دروست جسم و چيزى در جسم « 1 » و چيزى جهتپذير نباشد .
( 31 ) طريق ديگر آنست كه چيزى را مطلق « 2 » معلوم كردى « 3 » بىخصوص مقدارى و « 4 » بىخصوص جسمى و عرضى و جانورى . اگر در جسم باشد و جسم قسمت پذيرد او نيز بتبعيّت محلّ قسمت پذيرد ، پس هر جزوى از صورت چيزى مطلق « 5 » اگر چيزى « 6 » باشد ، پس مطلقا ميان « 7 » كل و جزو فرقى نباشد ، و اين محالست . و جزوها چون متشابه باشند ، كل و جزو « 8 » را يك حقيقت بود « 9 » . و ليكن كل و جزو به مقدار مختلف شوند ، و در صورت چيز مطلق مقدارى نيست ، تا كل و جزو بدان مختلف باشند ، و اگر هر جزوى چيزيست و زيادت ، پس جزو را « 10 » بر كل زياد تست ، و اين نشايد كه باشد . و اگر هر جزوى چيزى نيست ، و چيزى مخصّص « 11 » نيست ، پس هيچ نيست ، پس جزو نباشد . و چون از اين وجوه قسمت ممتنع است ، پس آنچه كليات را مىداند جسم و جسمانى نيست .
( 32 ) و بدان كه نفس پيش از بدن موجود نباشد ، كه اگر پيش ازين « 12 » موجود بودى « 13 » [ نشايستى كه يكى بودى و نه بسيار ، و اين « 14 » محالست ] « 15 » . امّا آنكه نشايد كه نفوس پيش از بدن بسيار باشند « 16 » ، از « 17 » براى آنست كه همه در حقيقت آنكه « 18 » نفس مردمىاند مشارك « 19 » و
هامش
( 1 ) چيزى در جسم : -H( 2 ) مطلق : مطلقاSH( 3 ) بى : كهF( 4 ) و بى : وSHF( 5 ) چيزى مطلق : چيزTF( 6 ) چيزى : چيزTF( 7 ) ميان : پس بميانFپس ميانS( 8 ) كل و جزو را : كل جزو راTF( 9 ) بود : باشدF( 10 ) جزو را : جزوSHF( 11 ) مخصص : مخصوصSH( 12 ) ازين : از تنSH( 13 ) بودى : باشدF( 14 ) اين : + هر دو قسمS( 15 ) نشايستى . . . محالست :
يا يكى بودى يا بسيار و هر دو قسم محالستT( 16 ) باشند : باشدHF( 17 ) از :
اوF( 18 ) آنكه : اند كهF( 19 ) مشارك : + اندSH