اين قرعهء عاشقى به اوّل تو زدى * در باغ وفا گل صفا هم تو چدى
291 ، 83
گر ننالم من ز عشقت اى برخ همچون پرى * گويى از من سير گشتى يا شدى از من برى
365
تنها مانى چو يار بسيار كُشى * هر يارى را به زارى زار كشى
صد جان خواهم تا تو به صد بار كشى * تا جمله مرا كشى چو مى يار كشى
307
ما را به سرِ چاه برى دست زنى * لا حول كنى و دست بر دست زنى
495
تيغ خويش از خون هر تردامنى رنگين مكن * چون تو رستم پيشهاى ، آن به كه بر رستم زنى
در خرابات از نهادِ خود برآسوده است خلق * غمزه بر هم زن يكى ، تا خلق را بر هم زنى
175
. . . . * سلطان جهان منم ، تو سلطان منى
252
آب جوى موليان آيد همى * بوى يار مهربان آيد همى
اسب ما را از نشاط وصل دوست * آب جيحون تا ميان آيد همى
106
هيچى هيچى ، وزان حديثك هيچى * وز باد هوا نواله نتوان پيچى
308
تا وسوسهء عشق تو در ما پيچى * از ما به همه عمر نيايد هيچى
431
چون عود بر آتشم ز گفتِ بدگوى * من سوخته و كسى دگر يافته بوى
36
ما را خواهى ز خويشتن دست بشوى * خود را يله كن پس آنگهى ما را جوى
272
در عشق خوبرويان جز صابرى چه سود * در عشق پاى دار و مگردان ز عشق روى