در نشاط طلب وى ، وگر به كنشت جهودان شوى همه در شوق جمال وى ، وگر به آتشكدهء گبركان شوى همه سوختگان جلال وى ، وگر به آشنايان نگرى همه خستگان چشم پرخمار و دلال جمال وى ، وگر به بيگانگان نگرى همه بستگان قيد عزّ و جلال وى 46 .
بيت
هزار عاشق آمد به طمع صحبت ما * نثار كرده دل و ديده خادمان مرا 47
همه ز انْدُه و تيمارِ هجر خسته شدند * كه كس نديد و ندانست خود نشان مرا
عرش تهمتآلود را همين افتاد ، اين رنگ گلگونهء تهمت بر روى درد 48 او كشيدند كه
الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى ،
و او مفلسوار از سر وجد خود نعرهء دردآميز مىزند 49 :
بيت
چون عود بر آتشم ز گفتِ بَدْ گوى * من سوخته و كسى دگر يافته بوى 50
اختلاف نسخهها
شرح
( 1 ) . مر : مصدق است خود را
( 2 ) . مر : مصادق
( 3 ) . آ : در حاشيه دارد :مرد دنيا باز بايد تا كه دردِ دين كشد * سرمهء تسليم را در چشم دنيا بين كشدبا قناعت صلح جويد محرم خلوت شود * برگ بىبرگى به فرق زُهره و پروين كشد
هر خسى از رنگ و بوى كى بدين معنى رسد * رخش رستم را مگر هم رستم اندر زين كشد
مصطفى بايد بدينجا تا به عليّين شود * مرتضى بايد بدينجا تا ز دشمن كين كشددردِ بودردا ندارى گرد اين درگه مگرد * چشم هر نامحرمى كى بار نقش چين كشد( 4 ) . آ ، مج : بچيند
( 5 ) . آ : مستقر گردد
( 6 ) . آ ، مج : تشليك
( 7 ) . مج ، آ : عن الثّريا
( 8 ) . مج ، آ : فايده دهد
( 9 ) . مج : و يقول لى معك كلام
( 10 ) . آ : كرده بود ، مج : كرده
( 11 ) . آ : بايد بست
( 12 ) . آ : خمر بخورد
( 13 ) . آ : آن مرد
( 14 ) . مر : مؤذنى و شرايع اسلام
( 15 ) . آ : در حاشيه دارد :اى نفس خسيس مكره سودايى * بر هر سنگ كه مىزنم قلب آيى *
كه باشد به زهد و صلاحم سر كار * كه گبر و جهود و مغ زمن دارد عار
روزى بينى مرا ز جور و غم يار * تسبيح به دستى و به دستى زنار( 16 ) . آ : در حاشيه دارد :بىدلبر من نه دلبر اندر برِ من * يا دلبر من بايد يا دل برِ من( 17 ) . آ : بوده
( 18 ) . مج : هذا تريد فاستغاث به الصبر
( 19 ) . آ : باشد
( 20 ) . آ : راه شما بر شما زدن
( 21 ) . آ : ننشسته است
( 22 ) . آ : در حاشيه دارد :گاهى ز غمت چو ابر گرينده شوم * گه چون گل نوشگفته در خنده شومدر هجر و وصال تو ز بس بيم و اميد * روزى صدره بميرم و زنده شوم( 23 ) . آ : به بينى
( 24 ) . آ : « و به پيشانى وى باز نهد . . . كشد » ندارد
( 25 ) . آ : ندا آمد
( 26 ) . آ : ارادت + بىعلت
( 27 ) . آ : ندا آمد
( 28 ) . آ : بت
( 29 ) . آ ، كب :« وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ »ندارد
( 30 ) . آ : گاه از كوهى در گذاريم
( 31 ) . آ : چندين چيز
( 32 ) . مج ، آ : « انا لكم شئتم . . . ابيتم » ندارد
( 33 ) . آ : در حاشيه دارد :اندر گذر سيل قضا گردانيم * زانست كه بىعلاج و بىدرمانيمبر خويشتن از وجود خود تاوانيم * سرمايه نداريم سر ديوانيم( 34 ) . آ : در حاشيه دارد :تشريف هواى تو به هر جان ندهند * ملك غم تو به هر سليمان ندهنددرمان طلبان ز درد تو محرومند * كين درد به طالبان درمان ندهند