بيت
دردا و دريغا كه از آن خاست و نشست * خاكيست مرا بر سر و باديست به دست
شعر
و صاحب و نديم ذى محافظة * عفّ الخصال بشرب الرّاح مفتون
بدهته و رواق اللّيل منسدل * تحت الظّلام دفينا فى الرّياحين
فقلت خذ فقال كفّي لا تطاوعنى * فقلت قم قال رجلى لا تواتينى
انّى غفلت عن السّاقى فصيّرنى * كما ترانى سليب العقل و الدّين
بو يزيد بسطامى مىگويد : ذهبت الى العرش فوجدت العرش اظمأ منّى اليه 35 . گفت : به سمع ما رسيده بود كه
الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى .
به عرش تاختنى كردم تا خود حالش چيست . عرش را از خود تشنهتر يافتم . عجب كارى است ، تهمتى بر دامن عرش و كرسى بسته و حضرت عزّت را از مكان منزّه گردانيده ، و صد هزار عقول در گرداب حيرت افكنده .
بيت
تهمتزدهء عشقِ يكى مَه رُويم * جز خاموشى هيچ ندارد رويم 36
بيت
بيرون ز تحيّر اى پسر چيست بگوى * واقف شده بر كار جهان كيست بگوى
هرگز به خوشى كسى شبى زيست بگوى * كو روز دگر به زار نگريست بگوى 37
شعر
قربكم مثل بعدكم * فمتى وقت راحتى
آخر
آفتى فيك انّه لك منّى * الف بدّ و ليس لى منك بد 38
آن محنت زدهاى بدان كوى فرورفت ، چشمش بر زيبايى دلرباى افتاد ، در دام عشقش آويخته گشت . آن ماهروى دانست كه كار افتاد در روى وى بخنديد و روى نهان كرد .
شعر
و ادنيتنى حتّى اذا ما سبيتنى * بقول يحلّ العصم سهل الاباطح
تجافيت عنّى حين لا لى حيلة * و غادرت ما غادرت بين الجوانح