زلّاتك و لا اناقشك فى الحساب يوم القيامة . بندهء من تو تا حلّهء حيا در پوشيدهاى و بر مركب وفا نشستهاى ، هر عيبى كه دارى بر خلق بپوشانم ، و بقعتها را كه در آنجا گناه آوردى ، گناه تو فراموش گردانم تا فردا بر تو گواهى ندهند به معصيت ، و از لوح محفوظ زلّات ترا محو كنم و فردا با تو در حساب طريق مسامحت و مساهلت پيش آرم .
آوردهاند كه به عيسى - صلواتاللهعليه - وحى آمد عظ نفسك فان اتّعظت و الّا فاستحيى منّى ان تعظ النّاس . يا عيسى ! نخست خود را پند ده ، اگر نهاد تو پند گيرد آنگاه ديگران را پند ده ، و اگر بر خلاف اين بود از من خداوند 3 شرم دار كه ديگران را پند دهى و تو پند ناپذيرفته .
و بدان كه 4 حيا بر چند قسم است : حيايى است از زلت . چون حياى آدم - صلوات اللّه عليه - كه چون آن مقدورات از كمين غيب آشكارا گشت و آدم دست به دانهء گندم فراز كرد 5 و تاج و حلّه ببرّيد ، آدم از خجلت خود در هر گوشهاى مىشد و از غيب ندا مىآمد كه أ فرارا منّا ؟ يا آدم ! از ما مىبگريزى . قال : لا بل حياء منك ، خداوندا شرم مىدارم .
و حياى اجلال از جلال حق است 6 ملايكه را . كان اسرافيل عليه السلام تسربل بجناحه حياء من اللّه تعالى . اسرافيل پر در سر كشيد 7 از هيبت و جلال حق .
شعر
اشتاقه فاذا بدا اطرقت من اجلاله * لا خيفة بل هيبة و صبانة لجماله
و اصدّ عنه تغمّدا و اروم طيف خياله * فالموت فى اعراضه و القتل فى اقباله 8
و حياى كرم است چون حياى مصطفى - عليه السّلام - كان يستحيى من امّته ان يقول :
اخرجوا ، فقال اللّه عزّ و جلّ : و لا مستأنسين لحديث .
و حياى حشمت است همچنانكه على - رضى اللّه عنه - مى شرم داشت 9 كه حكم مذى از مصطفى بپرسيدى 10 ، لمكان ابنته . فاطمه در حكم او بود از مقداد اسود در خواست تا از مصطفى - عليه السّلام - /
a
11 / بپرسيد .
و حياى استحقار است همچون حياى موسى - صلواتاللهعليه - كه در مناجات گفت :
خداوندا گاهگاهى چيزى حقير مرا بايست بود و شرم دارم كه از تو سؤال كنم ، ندا آمد كه سلنى حتّى ملح عجينك و علف شاتك . تا نمك ديگ و علف گوسپند از ما خواه 11 .
و حياى ستر است . و آن صبيّهء شعيب را بود از پدر به موسى خواندن مىآمد . قرآن گفت :