ديديم نهان گيتى و اهل دو جهان * وز علّت و عار برگذشتيم آسان
و آن نور سيه ز لا نقط برتر دان * ز آن نيز گذشتيم نه اين ماند نه آن
اين سخن در خور تو نيست ؛ در خور تو ، آن باشد كه بدانى كه سايهء محمّد ، دنيا آمد چون اصل آفتاب غايب شود . چه گويى ؟ ! سايه ماند ؟ هرگز نماند
« يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ »
!
( 327 ) دريغا چون قالب با حقيقت شود و رنگ حقيقت گيرد ، عبارت از آن انقراض دنيا باشد . چون آفتاب حقيقت با عدم شود ، انقراض نور تن باشد . كافرم اگر من مىدانم كه چه مىگويم ! دريغا چون گوينده نداند كه چه مىگويد ، شنونده چه مىداند كه چه مىشنود ! اين خود رفت . اگر قالب مصطفى چنان بودى كه از آن من و تو ، چرا چشمههاى آب از انگشت او ، روان بودى و از آن ما روان نيست ؟
و خيو كه افكندى مرواريد و لؤلؤ شدى ؟ و اگر يك تنه طعام نهاده بودندى ، بوصول دست او زيادت و چند تنه شدى ، و اند هزار كس نصيب بيافتندى ، و خلق را
هامش
( 1 ) نهان . . . جهانABPSنهان . . . اصل دو جهانHنهاد . . . جهانR- - و عارAHPSو معلولBو معلومR- -
( 2 ) نقطASنقطهBHPR- - ز آن نيز گذشتيمABHSآن نيز نديديمPR- -
( 4 ) نماندAHPRSنماند همين باشدB- -
( 4 - 5 ) سورهء 21 ( الانبياء ) آيهء 104 ك - -
( 6 ) دريغاABHPS - R- - حقيقتAHPRSحقيقت يكىB- -
( 7 ) نورتنAPSروشنBنورينHنورشR- -
( 7 - 8 ) كافرم . . .
مىگويمABHPS - R- -
( 8 ) دريغا چونBHPRS - A- -
( 8 - 9 ) گوينده . . . مىشنودAگوينده نمىداند . . .
مىشنودBگوينده چه داند كه چه مىشنودHگوينده . . . مىشنوندPSبنده نداند . . . مىشنودR- -
( 9 ) از آنAHPRS - B- -
( 10 ) انگشت . . . بودىABPRSانگشتهاى . . . بودH- -
( 10 - 11 ) آب . . . افكندىAHPRS - B- -
( 11 ) و خيو كهAPSو چرا آب دهانBHو خيو كه بدR- -
( 12 ) و اندAHPSو اند روىB - R- - و خلقAHPRSو نطقB- -
( 1 - 12 )ABHPRS - MU- -