گر عشق همى مونس و همخانهء ماست * غمها همه يك جرعهء پيمانهء ماست
از عقل فرا گذر كه در عالم عشق * او نيز غلام دل ديوانهء ماست
( 211 ) قلم اللّه خود با لوح دل تو بگويد آنچه گفتنى باشد ، و دل تو خود با تو بگويد آنچه باشد . اين جمله آنگاه باشد كه تو خادم و مريد دل باشى . چون دل ، پير باشد . و تو مريد ، دل مخدوم باشد و تو خادم ، و دل آمر باشد و تو مأمور ؛ آنگاه كه اين همه اهليّت در تو پديد آيد دل ترا قبول كند ، و ترا تربيت كند تا كار تو به جايى رسد كه جزا و مزد خدمت تو هر روز به تو رساند ، و تو با خود اين بيتها مىگويى :
بستم كمر عشق بنام دل خويش * بردم بر دلبرم پيام دل خويش
حاصل كردم مراد و كام دل خويش * اى من ز ميان جان غلام دل خويش
( 212 ) باش تا بدانى كه جان را بقالب چه نسبت است : درونست يا بيرون .
هامش
( 3 ) فراA . . . UفروR- -
( 6 ) آنچهABHRSUاين كهMآن كهP- - اين جمله آنگاهA . . . Uو اين چيز كىB- -
( 7 ) پير باشد . . . مأمورARSUپير باشد و تو مريد باشى لاجرم هرآينه پير تو و مريد تو و خادم تو و مخدوم تو و آمر تو و مأمور توBپير شد . . . مأمورHپير باشد . . . پير مخدوم . . . مأمورMپير باشد . . . مريد و نيز باشدP- -
( 8 ) اينBHPRU - AMS- - كند تاABHPSUدهد باMدهد تاR- -
( 8 - 9 ) كار . . . جزا وA . . . Uكارى تو به جايى رساند كهB- -
( 12 ) مراد وA . . . Uمن ازوP- -
( 14 ) بقالبAMPRSUبا قالبBH- -
( 14 - 1 ) درونست . . . روحAMPRSUدريغا جانBدرونست يا بيرون سپس بدانى كه خدا را با عالم چه نسبتست درونست يا بيرون دريغا روحH- -