استعداد آن نبود كه به دام جمال عشق ازل افتد كه آنگاه به تابشى از آن هلاك شدى بفرمودند تا عشق ليلى را يك چندى از نهاد مجنون مركبى ساختند ؛ تا پختهء عشق ليلى شود ، آنگاه بار كشيدن عشق اللّه را قبول تواند كردن .
( 149 ) اى عزيز تو ببين كه با موسى چه مىگويد : « و قرّبناه » . آن نديدهاى كه چون مركبى نيكو باشد كه جز سلطان را نشايد ؟ اول رايضى بايد كه بر نشيند ، تا توسنى و سركشى وى را برامى و سكون بدل كند . اين خود رفت ، مقصود آنست كه ذات آفتاب نوازنده است ، و شعاعش سوزنده است . اين آن مقام دان كه عاشق بىمعشوق نتواند زيستن و بىجمال او طاقت و حيوة ندارد ، و با وصال و شوق معشوق هم بىقرار باشد و بار وصل معشوق كشيدن نتواند ؛ نه طاقت فراق و هجران دارد ، و نه وصال معشوق تواند كشيدن ، و نه او را تواند بجمال ديدن كه جمال معشوق ديدهء عاشق را بسوزاند تا به رنگ جمال معشوق كند :
هامش
( 1 ) به دام جمالABMPSUدر دامHدر دام جمالR- - ازلA . . . U - R- - كهAMPRSU - BH- - به تابشىHMRUنبايستىASبه تابشBP- - شدىAMPRSUشودBH- - كه . . . شدىA . . . U - R- -
( 2 ) بفرمودندAMPSUبفرمودBHR- - عشق ليلى راA . . . U - H- - چندىA . . . UچندM- - ساختندABHMSUساختندىPساختR- - تاA . . . Uو آن مركب جسم بود كه بىعشق ليلى قرار نداشت و چونR- -
( 3 ) راA . . . U - H- -
( 4 ) اى . . . آنMاى عزيز آنABHPSU - R- -
( 5 ) مركبى . . . رايضىA . . . Uمركب نيكو بود جز . . . راضىH- - بايد كهA . . . U - R- -
( 6 ) وى را . . . رفتABMPSUوى را به سكون . . . رفتHاز وجود وى به سكون آردR- -
( 7 ) آفتاب . . . است وA . . . Uآفتاب اگرچه . . . است اماR- - سوزنده . . . دانBPRUسوزنده است مقام باشدASنوازنده اين آن مقامستHسوزنده . . . مقام باشدM- -
( 8 ) و بىA . . . Uو دلR- - و شوقA . . . U - R- -
( 9 ) نهA . . . Uو عاشق آن باشد كهR- - طاقتA . . . UچارهR- - و هجرانA . . . UهجرانM- -
( 9 - 10 ) نه طاقت . . . كشيدنAMPRSU - BH- -
( 10 ) وصال . . . كشيدنA . . . Uبار وصالR- - و نه . . . كهABMPSUو نه او را بكمال تواند ديدن كهHزيرا كهR- -
( 11 ) كندA . . . Uشود كه معشوق رنگ ندارد و بىرنگستR- -