در فطام دهند تا خو باز كند ، و به وسطى روىشناس از شراب معتاد نقل كنند . و اين قدم از دردى خالى نيست ، زيرا كه وداع رنگ و فراق صفت است كه قوت در تمييز علمى شرب نفس باز و بهم است و همگى مرد در طمأنينت آيد و از ورق علم قوت خورد . و اينجا فطام بود .
همه خوردن بود دانستن نه . همه رسيدن بود رفتن نه . همه حضور بود آمدن نه . همه يافت بود شنيدن [ نه ] . و هذا اسرار .
و چنان نبود كه مناقله كلّى تواند بود قبل المفارقه . مرة هكذا و مرة هكذا بود . مناقلهء كلى از ورق به حالت بعد المفارقه بود مجرّد صفتان را كه اين لوح در دست دارند كه :
« جِئْتُمُونا فُرادى »
( 6 / 94 ) . گاهگاه از ورق علم تمييز هم قوت بود . امّا آن معالى الدرجات نيز پاى در ميان نهد .
جان و جهان از تو ، تا او حدود است ؛ و ازو تا تو حقوق است . حدود تو هم از حقوق اوست . اگر تو به اختيار يك قدم از حدودى كه عدل از ليت بصيرتى بر پاى خلق نهاده است بيرون نهى بيم هلاك بود .
زندانى كه بگريزد بيم آن بود كه از راهش بسر دار آرند ، نه از راه به زندان برند . پس چون داد حدود بدادى ؟ و هذا سرّ . زيرا كه داد حدود نه همين مجرد شرع برزيدن است و تأدب . پس اين هست و تأدب
هامش
( 26 ) - دهندIM: بدهندP- - شرابM: شربIP- -
( 27 ) - و اينM: به اينIP- -
( 30 - 31 ) - دانستن . . . شنيدنM: دانستنى همه رسيدن بود رفتن نىPI- -
( 38 ) - هم ازPI: همM- -
( 39 ) - بر پاىM: بهپاىPI- -
( 41 ) - به زندانIP: با زندانM- -
( 42 ) - برزيدن ( - ورزيدن )M: ورزيدنPورزيدنI- - پسIP: و سن ( ؟ )M- -