چون همّت بلند بود گردن نيز بلند بود « 1 » يعنى به تواضع نتواند زيستن با خلق ، لاجرم پاى او بلغزد و به تكبّر اندر افتد . [
b
146 ] و كسى بود كه گردن پست دارد و به تواضع زيد و ليكن همّتش نيز پست بود . دلش به طمع بسته شود لاجرم غل خوارى به گردنش افتد . « 2 »
و خواجه ابو بكر ورّاق - رحمة اللّه عليه - گفته است : « 3 » مرد بزرگ نشود تا طمع از خلق باز « 4 » ندارد و بار خلق نكشد .
و « 5 » خواجه امام بشاغرى - رحمة اللّه عليه - فرموده است كه شخصى « 6 » بر محمّد بن سمّاك آمد « 7 » و گفت : مرا حديثهاى رسول - عليه السّلام - « 8 » بياموز . « 9 » گفت : هر حديثى را دينارى مىخواهم « 10 » . اين مرد هزار دينار داشت ، بداد ، هزار حديث آموخت و « 11 » بنوشت . چون قصد بازگشتن كرد ، گفت : مرا وصيّتى كن تا بازگردم . گفت : من ترا سه وصيّت كنم كه ترا منفعت به ازين هزار حديث كه نوشتهاى و به ازين هزار دينار كه دادهاى ، « 12 » باشد . گفت : برو تو خود را به خدمت مولى عزّ و جلّ مشغول كن تا مولى عزّ و جلّ بندگان خود را به خدمت تو مشغول كند و طمع از چيز « 13 » خلق بردار تا از دشمناكى « 14 » خلق برهى و گلوى خويش را از طعام « 15 » مردمان نگاهدار تا به هواى مردمان سخن نبايد « 16 » گفتن و مولى عزّ و جلّ از تو به خشم شود . آنگاه آن هزار دينار به وى داد . « 17 » گفت : مقصود [
a
147 ] من زر نبود ، مقصود من آن بود كه ببينم كه ترا به تعليم نياز درست هست يا نى و قدر علم مىدانى ؟
و « تذلّل » آن بود كه كسى فرمانهاى خداى عزّ و جلّ نگذارد و به باطن به مولى عزّ و جلّ مشغول نباشد تا مولى عزّ و جلّ عيش بر وى تنگ گرداند و به چشم خلق خوار گرداندنش و دلش درويش گردد و نگرانىاش به خلق افتد و دل وى به طمع بسته شود ، پس او خود را پيش خلق خوار كردن گيرد « 18 » و از شكستگى حال خود به ايشان گله كند و با ايشان
هامش
( 1 ) . دارد .
( 2 ) . « به گردن اندر » افتد .
( 3 ) . به جاى « گفته است » ، در عالم و متعلم چنين آورده است كه گفتهاند لا ينيل الرجل حتّى يعفّ عمّا فى ايدى الناس ، و يحتمل اذى الناس . گفت .
( 4 ) . بر .
( 5 ) . + چنين آورده است .
( 6 ) . مردى .
( 7 ) . + رحمة اللّه عليه .
( 8 ) . صلى اللّه عليه و سلّم .
( 9 ) . + و مسئلهها .
( 10 ) . « مى » ندارد .
( 11 ) . « آموخت و » ندارد .
( 12 ) . + مرا .
( 13 ) . خير .
( 14 ) . دشمنايگى . « خلق » ندارد .
( 15 ) .T: طمع .
( 16 ) . نبايدت .
( 17 ) . روى پيش وى نهاد .
( 18 ) . آغازد خويشتن را خوار كردن پيش خلق .