خواجه حكيم فرموده است : « 1 » « من تواضع ليرتفع ، فإنّما تواضع ليتضع » . هركه تواضع كند از بهر آن تا برتر شود هرچند تواضع بيشتر كند فروتر شود . چه به تواضع آنكس برتر شود كه خود « 2 » را سزاى تواضع كردن ديگر « 3 » بيند و تواضع بهر آن نكند تا برتر شود . و هم خواجه حكيم - رحمة اللّه عليه - گفته است كه هركه بتواند كه خويشتن را به باطن به زير پاى خلق افكنده دارد ، « 4 » دولت دنيا و آخرت او دارد « 5 » و برترى او را رسد « 6 » كه خويشتن را فروتر تواند بردن . هركه خود « 7 » به يك زمين خود را « 8 » فروتر برد ، مولى عزّ و جلّ مرو را به يك آسمان برتر برد . چون اين كس خويشتن را به هفتم [
a
146 ] زمين « 9 » توانست فروبردن يعنى خود را بىقدر ديدن ، « 10 » مولى عزّ و جلّ قدر او را به هفتم آسمان « 11 » رساند .
و خواجه حكيم - رحمة اللّه عليه - گفته است كه هركه خود را در باطن بلند قدر داند آسان آسان بدانقدر نرسد و اگر رسد از آن نگذرد . « 12 » و هركه خود را هيچ قدر نداند « 13 » مرو را حضرت عزّت به محلّى رساند كه او هرگز نينديشيده باشد . و هم خواجه حكيم « 14 » را پرسيدند كه بهترين آدمى « 15 » كيست ؟ گفت : آنكس كه دل مهتران دارد و تن چاكران يعنى كه به همّت از هيچ مهتر كمتر نبود يعنى بىطمع « 16 » و به خدمت خلق خود « 17 » را از هيچ چاكر برتر نداند . و اين تأويل خبر رسول است - صلى اللّه عليه و سلّم - كه « 18 » فرمود : « سيّد القوم خادمهم » .
گفت : « 19 » مهتر قوم آنكس بود كه خدمت ايشان تواند كرد « 20 » بىطمع دنيايى . و خواجه حكيم - رحمة اللّه عليه - گفته است هركه « 21 » همّت بلند دارد « 22 » و گردن پست ، پاى او از لغزيدن رست و گردن از غل « 23 » جست . اين از بهر آن گفت كه بسيار كس بود كه ورا به خلق طمع نبود و لكن
هامش
( 1 ) . چنين گفته است .
( 2 ) . خويشتن .
( 3 ) . « كردن ديگر » ندارد .
( 4 ) . + گويى نه آدمى است از زير سر پاش چنان برآرند كه گويى نه آدمى است .
( 5 ) . « دولت دنيا و آخرت او دارد » ندارد .
( 6 ) . برتر وى آنكس رسد .
( 7 ) . خويشتن را .
( 8 ) . « خود را » ندارد .
( 9 ) . زمين هفتم .
( 10 ) . از روى آنكه خويشتن را بىقدر تواند ديدن .
( 11 ) . آسمان هفتم .
( 12 ) . هركه خويشتن را در باطن محل نهد ، آسان آسان بدان محل نرسد و اگر برسد درنگذرد از آن محل .
( 13 ) . هركه خويشتن را هيچ محل اهلى نبيند .
( 14 ) . « حكيم » ندارد .
( 15 ) . مردمان .
( 16 ) . + بود .
( 17 ) . خويشتن .
( 18 ) . + چنين .
( 19 ) . يعنى .
( 20 ) . كردن .
( 21 ) . « هركه » ندارد .
( 22 ) . دار .
( 23 ) . + خوارى .