تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق ( فارسى ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
خواجه حكيم فرموده است : « 1 » « من تواضع ليرتفع ، فإنّما تواضع ليتضع » . هركه تواضع كند از بهر آن تا برتر شود هرچند تواضع بيشتر كند فروتر شود . چه به تواضع آن‌كس برتر شود كه خود « 2 » را سزاى تواضع كردن ديگر « 3 » بيند و تواضع بهر آن نكند تا برتر شود . و هم خواجه حكيم - رحمة اللّه عليه - گفته است كه هركه بتواند كه خويشتن را به باطن به زير پاى خلق افكنده دارد ، « 4 » دولت دنيا و آخرت او دارد « 5 » و برترى او را رسد « 6 » كه خويشتن را فروتر تواند بردن . هركه خود « 7 » به يك زمين خود را « 8 » فروتر برد ، مولى عزّ و جلّ مرو را به يك آسمان برتر برد . چون اين كس خويشتن را به هفتم [
a
146 ] زمين « 9 » توانست فروبردن يعنى خود را بىقدر ديدن ، « 10 » مولى عزّ و جلّ قدر او را به هفتم آسمان « 11 » رساند . و خواجه حكيم - رحمة اللّه عليه - گفته است كه هركه خود را در باطن بلند قدر داند آسان آسان بدان‌قدر نرسد و اگر رسد از آن نگذرد . « 12 » و هركه خود را هيچ قدر نداند « 13 » مرو را حضرت عزّت به محلّى رساند كه او هرگز نينديشيده باشد . و هم خواجه حكيم « 14 » را پرسيدند كه بهترين آدمى « 15 » كيست ؟ گفت : آن‌كس كه دل مهتران دارد و تن چاكران يعنى كه به همّت از هيچ مهتر كمتر نبود يعنى بىطمع « 16 » و به خدمت خلق خود « 17 » را از هيچ چاكر برتر نداند . و اين تأويل خبر رسول است - صلى اللّه عليه و سلّم - كه « 18 » فرمود : « سيّد القوم خادمهم » . گفت : « 19 » مهتر قوم آن‌كس بود كه خدمت ايشان تواند كرد « 20 » بىطمع دنيايى . و خواجه حكيم - رحمة اللّه عليه - گفته است هركه « 21 » همّت بلند دارد « 22 » و گردن پست ، پاى او از لغزيدن رست و گردن از غل « 23 » جست . اين از بهر آن گفت كه بسيار كس بود كه ورا به خلق طمع نبود و لكن
هامش
( 1 ) . چنين گفته است . ( 2 ) . خويشتن . ( 3 ) . « كردن ديگر » ندارد . ( 4 ) . + گويى نه آدمى است از زير سر پاش چنان برآرند كه گويى نه آدمى است . ( 5 ) . « دولت دنيا و آخرت او دارد » ندارد . ( 6 ) . برتر وى آن‌كس رسد . ( 7 ) . خويشتن را . ( 8 ) . « خود را » ندارد . ( 9 ) . زمين هفتم . ( 10 ) . از روى آنكه خويشتن را بىقدر تواند ديدن . ( 11 ) . آسمان هفتم . ( 12 ) . هركه خويشتن را در باطن محل نهد ، آسان آسان بدان محل نرسد و اگر برسد درنگذرد از آن محل . ( 13 ) . هركه خويشتن را هيچ محل اهلى نبيند . ( 14 ) . « حكيم » ندارد . ( 15 ) . مردمان . ( 16 ) . + بود . ( 17 ) . خويشتن . ( 18 ) . + چنين . ( 19 ) . يعنى . ( 20 ) . كردن . ( 21 ) . « هركه » ندارد . ( 22 ) . دار . ( 23 ) . + خوارى .
ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق ( فارسى ) — صفحة 223 | عبد الله بن محمد القلانسي النسفي / عارف نوشاهى