آن بود كه چنين داند كه من از همه مسلمانان كمترم ، بيا تا خود « 1 » را همچنان دارم كه هستم تا كبر كرده نشود و اگر « 2 » چنان داند كه من از ديگران « 3 » بهترم و ليكن خود « 4 » را فروتر مىدارم ، پس اين كس متواضع نبود « 5 » و بسيار كس بود كه « 6 » پندارد كه من همه كس را از خود بهتر « 7 » مىتوانم داشتن و ليكن نمىتواند داشتن « 8 » و علامت ناتوانستن آن بود كه چون كسى سبك داردش به آنكس خصومت كند چون « 9 » بىخردتر بود و اگر خردش « 10 » قوّت دارد ، خصومت نكند و ليكن در دل خود كينه گيرد . پديد آيد كه خود « 11 » را به از آنكس مىداند . « 12 » اگر خواهى كه كسى را به از خود « 13 » توانى دانستن « 14 » بينديش از معصيتها ، چون معصيتها او را نمىدانى و از خود را مىدانى ، باشد كه معصيت او از تو كمتر [
b
145 ] بود و طاعتش زيادت . پس او از توبه بود « 15 » و اين طريق را در كودكى از پدر خود شنيده بودم . « 16 »
و حكما طريق ديگر گفتهاند . چنان بايد كه بنده هرچند خود « 17 » را در طاعت بيند ، از عاقبتش ياد كند تا بر خود ترسان گردد « 18 » كه باشد كه ناگاه در معصيت افتد . « 19 » چون كسى را در معصيت بيند ، گويد كه بود چشم « 20 » او در طاعت افتد و از معصيت وارهد « 21 » و به چشم حالى ننگرد « 22 » تا ورا از خود « 23 » بهتر تواند دانستن « 24 » و هرچه آنكس او را گويد از حقّ نتواند پذيرفتن . « 25 »
هامش
( 1 ) . خويشتن .
( 2 ) . چه آنكس كه .
( 3 ) . بهام و + بهترم .
( 4 ) . خويشتن .
( 5 ) . + و از مردمان شنيدهاند كه همه را به از خويشتن بايد داشتن و اين علم تواضع بود نه تواضع .
( 6 ) . + چنين .
( 7 ) . من همگنان را به از خويشتن .
( 8 ) . به جاى « و ليكن نمىتواند داشتن » ، و نتواند .
( 9 ) . اگر وى .
( 10 ) . پارهء خرد .
( 11 ) . وى + خويشتن .
( 12 ) . پندارد + و ليكن نمىداند و طريق آن كسى را .
( 13 ) . خويشتن .
( 14 ) . + آن بود + كه بينديشى كه تو از معصيتهاى خويش پيش مىدانى .
( 15 ) . به جاى « چون معصيت از . . . به بود » ، يا آنكس چون آن خويش پيش دانى كه آنكس است ، دانى كه آن كس به از تو است و ديگر آنكه مىدانم كه طاعتهاى مرا چقدر است و بود كه آنكس را طاعتها بود كه ندانى .
( 16 ) . و اين طريق و از پدر خويش آموخته بودم به كودكى .
( 17 ) . خويشتن .
( 18 ) . + و گويد كه تا بينم كه خشم [ كذا : چشم ] من بر اين افتد يا نى .
( 19 ) . « كه ناگاه در معصيت افتد » ندارد .
( 20 ) . خشم .
( 21 ) . « و از معصيت وارهد » ندارد .
( 22 ) . نبيند .
( 23 ) . خويشتن .
( 24 ) . داشتن .
( 25 ) . و اگر آنكس ورا حقّى گويد ، بتواند پذيرفتن .