تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق ( فارسى ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
گفت : نيكويى « 1 » از كس « 2 » به تو رسد ، توشهء او بينى « 3 » به بهشت تا به دروغ نستايى و چاپلوسى نكنى ، « 4 » گويى : وى توشهء خويش به دست من به بهشت فرستاد . و بدى كه از كسى به تو رسد « 5 » گويى كه وى « 6 » به سبب من خود را « 7 » گرو كرد به دوزخ . اگر اين نتوانى ديدن گويى كه با من بد كرد و « 8 » كينه‌گيرى و قصد مكافات كنى ، و نيكويى كه از تو به كسى رسد ، توشهء خويش دانى « 9 » به بهشت و مكافات در دنيا نخواهى « 10 » و ثنا چشم ندارى ، و بدى كه از تو به كسى برسد ، توشهء خويش بينى به دوزخ و پشيمان شوى « 11 » و زيادت نكنى . اگر « 12 » دانى كه « 13 » بد كردم و پشيمان نشوى ، خطر بود كه بدان « 14 » زيادت كنى . و پدر من - رحمة اللّه عليه - حكايت كردى كه روزى [
a
137 ] سوارى از حاتم « 15 » - عليه الرحمة - سؤال راه كرد . او را نشان به سوى گورستان داد كه بازگشت همه آنجاست . « 16 » چون سوار لختى « 17 » برفت ، گورستان ديد ، « 18 » خشمناك « 19 » بازگشت و تازيانهء چند مر حاتم را بزد « 20 » و برفت . در راه ديد كه شاگردان حضرت او مىآمدند . از عقب سؤال كردند سوار را كه حاتم را ديدى ؟ « 21 » گفت : من حاتم را نمىدانم و ليكن از مردى راه پرسيدم ، مرا راه « 22 » غلط نشان داد ، او را تازيانهء چند زدم . « 23 » شاگردان صفت آن شخص بپرسيدند . « 24 » صفت او بگفت . « 25 » ايشان « 26 » را معلوم شد كه حاتم بوده است . گفتند : اى سوار حاتم را زده‌اى ! « 27 » پشيمان گشت « 28 » و بيامد و پيش حاتم گريه و زارى و تضرّع بسيار كرد . گفت : اى حاتم مرا بحل كن . « 29 » گفت : « 30 » رحمك اللّه اى عزيز ! « 31 » من ترا همان ساعت بحل كردم و قبول كرده‌ام « 32 » كه اگر مولى عزّ و جلّ مرا
هامش
( 1 ) . + كه . ( 2 ) . كسى . ( 3 ) . توشهء آن‌كس بايد ديدن . ( 4 ) . + و . ( 5 ) . + توشهء آن كس بايد ديدن به دوزخ . ( 6 ) . + خويشتن را . ( 7 ) . « خود را » ندارد . ( 8 ) . + از وى . ( 9 ) . بينى . ( 10 ) . تا از آن كس مكافات . ( 11 ) . تا پشيمانى خورى . ( 12 ) . چه + اگر چنين . ( 13 ) . + با وى . ( 14 ) . « بدان » ندارد . ( 15 ) . + بلخى . ( 16 ) . سؤال كرد از راه ، سوى گورستان نشان داد يعنى همه را ازين سو بايد رفتن . ( 17 ) . + راه . ( 18 ) . پيش آمد . ( 19 ) . + شد . ( 20 ) . و حاتم را يك چند تازيانه بود . ( 21 ) . در راه شاگردان حاتم پيش آمدند . اين سوار را گفتند درين راه حاتم را ديدى ؟ سوار . ( 22 ) . + نشان داد . ( 23 ) . او را بزدم . ( 24 ) . شاگردان گفتند آن مرد به چه صفت بود ؟ ( 25 ) . صفت كرد . ( 26 ) . شاگردان . ( 27 ) . سوار را گفتند تو حاتم را نديده‌اى + سوار . ( 28 ) . شد . ( 29 ) . به جاى « و بيامد . . . بحل كن » ، و آمد بر حاتم و به پاى وى اندر افتاده كه مرا بحل كن . ( 30 ) . حاتم + گفت . ( 31 ) . « رحمك اللّه اى عزيز » ندارد . ( 32 ) . پذيرفته .
ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق ( فارسى ) — صفحة 211 | عبد الله بن محمد القلانسي النسفي / عارف نوشاهى