گفت : نيكويى « 1 » از كس « 2 » به تو رسد ، توشهء او بينى « 3 » به بهشت تا به دروغ نستايى و چاپلوسى نكنى ، « 4 » گويى : وى توشهء خويش به دست من به بهشت فرستاد . و بدى كه از كسى به تو رسد « 5 » گويى كه وى « 6 » به سبب من خود را « 7 » گرو كرد به دوزخ . اگر اين نتوانى ديدن گويى كه با من بد كرد و « 8 » كينهگيرى و قصد مكافات كنى ، و نيكويى كه از تو به كسى رسد ، توشهء خويش دانى « 9 » به بهشت و مكافات در دنيا نخواهى « 10 » و ثنا چشم ندارى ، و بدى كه از تو به كسى برسد ، توشهء خويش بينى به دوزخ و پشيمان شوى « 11 » و زيادت نكنى . اگر « 12 » دانى كه « 13 » بد كردم و پشيمان نشوى ، خطر بود كه بدان « 14 » زيادت كنى .
و پدر من - رحمة اللّه عليه - حكايت كردى كه روزى [
a
137 ] سوارى از حاتم « 15 » - عليه الرحمة - سؤال راه كرد . او را نشان به سوى گورستان داد كه بازگشت همه آنجاست . « 16 » چون سوار لختى « 17 » برفت ، گورستان ديد ، « 18 » خشمناك « 19 » بازگشت و تازيانهء چند مر حاتم را بزد « 20 » و برفت . در راه ديد كه شاگردان حضرت او مىآمدند . از عقب سؤال كردند سوار را كه حاتم را ديدى ؟ « 21 » گفت : من حاتم را نمىدانم و ليكن از مردى راه پرسيدم ، مرا راه « 22 » غلط نشان داد ، او را تازيانهء چند زدم . « 23 » شاگردان صفت آن شخص بپرسيدند . « 24 » صفت او بگفت . « 25 » ايشان « 26 » را معلوم شد كه حاتم بوده است . گفتند : اى سوار حاتم را زدهاى ! « 27 » پشيمان گشت « 28 » و بيامد و پيش حاتم گريه و زارى و تضرّع بسيار كرد . گفت : اى حاتم مرا بحل كن . « 29 » گفت : « 30 » رحمك اللّه اى عزيز ! « 31 » من ترا همان ساعت بحل كردم و قبول كردهام « 32 » كه اگر مولى عزّ و جلّ مرا
هامش
( 1 ) . + كه .
( 2 ) . كسى .
( 3 ) . توشهء آنكس بايد ديدن .
( 4 ) . + و .
( 5 ) . + توشهء آن كس بايد ديدن به دوزخ .
( 6 ) . + خويشتن را .
( 7 ) . « خود را » ندارد .
( 8 ) . + از وى .
( 9 ) . بينى .
( 10 ) . تا از آن كس مكافات .
( 11 ) . تا پشيمانى خورى .
( 12 ) . چه + اگر چنين .
( 13 ) . + با وى .
( 14 ) . « بدان » ندارد .
( 15 ) . + بلخى .
( 16 ) . سؤال كرد از راه ، سوى گورستان نشان داد يعنى همه را ازين سو بايد رفتن .
( 17 ) . + راه .
( 18 ) . پيش آمد .
( 19 ) . + شد .
( 20 ) . و حاتم را يك چند تازيانه بود .
( 21 ) . در راه شاگردان حاتم پيش آمدند . اين سوار را گفتند درين راه حاتم را ديدى ؟ سوار .
( 22 ) . + نشان داد .
( 23 ) . او را بزدم .
( 24 ) . شاگردان گفتند آن مرد به چه صفت بود ؟
( 25 ) . صفت كرد .
( 26 ) . شاگردان .
( 27 ) . سوار را گفتند تو حاتم را نديدهاى + سوار .
( 28 ) . شد .
( 29 ) . به جاى « و بيامد . . . بحل كن » ، و آمد بر حاتم و به پاى وى اندر افتاده كه مرا بحل كن .
( 30 ) . حاتم + گفت .
( 31 ) . « رحمك اللّه اى عزيز » ندارد .
( 32 ) . پذيرفته .