عادت نسازى دير بدير كنى تا تعظيم آن از دل بنشود و بايد تا چون سماع كنى پيرى آنجا حاضر باشد و جائى از عوامّ خالى و قوّال به حرمت و دل از اشغال خالى و طبع از لهو نفور و تكلّف از ميان برداشته و تا قوّت سماع پيدا نيايد شرط نباشد كه اندر آن مبالغت كنند چون قوّت كرفت شرط نباشد كى آن از خود دفع كنى مر وقت را متابع باشد بدانچ اقتضا كند اكر بجنباند بجنبى و اكر ساكن دارد ساكن باشى و فرق دانى كرد ميان قوّت طبع و حرقت وجد و بايد كه مستمع را چندان ديدار باشد كى وارد حقّ را قبول تواند كرد و داد آن بتواند داد و چون سلطان آن بر دل پيدا شود بتكلّف آن از خود دفع نكند و چون قوّت آن كم شود بتكلّف جذب نكند و بايد كه اندر حال حركت از كس مساعدت چشم ندارد و اكر كسى مساعدت نمايد منع نكند و اندر سماع كس دخل نكند * و وقت را نبشولد و اندر روزكار او تصرّف نكند و مر او را بدان نيّت او بسنجد كه اندر آن بىبركتى بسيار باشد و بايد كه قوّال اكر خوش خواند نكويد كه خوش مىخوانى و اكر ناخوش و ناموزون كويد و طبع را خارج كند نكويد بهتر خوان و به دل بر وى خصومت نكند و وى را اندر ميانه نبيند حوالهء آن بحقّ كند و راست شنود و اكر كروهى را سماع كرفته باشد و وى را از ان نصيب نباشد كه به صحو خود اندر سكر ايشان نكرد بايد كه بوقت نيازمند باشد و مر سلطان وقت را تمكين كند تا بركات آن به دو
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 545
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٥٤٥