محتشم بود ورا كفتند حاجت آيد ترا به تزويج وى كفت نه كفتند چرا كفت من اندر روزكار خود غايب باشم از خود يا حاضر به خود چون غايب باشم از كونين يادم نايد و اكر حاضر بوم نفس خود را چنان دارم كى چون نانى بيابد چنان داند كه هزار حور يافته است پس شغل دل عظيم باشد به هرچه خواهى كو باش و كروهى كفتند كه ما اختيار خود از هر دو حال منقطع كنيم تا از حكم تقدير و پردهء غيب چه * بيرون آيد اكر تجريد نصيب ما آيد اندر ان به عفّت كوشيم و اكر تزويج متابع سنّت باشيم و بفراغ دل كوشيم كه چون داشت وى با بنده باشد تجريد وى چون از ان يوسف بود عم كه اندر حال قدرت روى * از مراد خود بكردانيد و بقهر هوا و رؤيت عيوب نفس خود مشغول شد اندر آن وقت كى زليخا با وى خلوت كرد و تزويج وى چون از ان ابراهيم بود عم * و به اعتمادى كه وى را با حقّ تعالى بود شغل اهل را شغل نداشت چون ساره رشك پيدا كرد و تعلّق به غيرت كرد ابراهيم هاجر را بركرفت و بوادى غير ذى زرع برد و به خداوند سپرد و روى ازيشان بكردانيد حقّ تعالى بداشت و بپرورد ايشان را چنانك خواست پس هلاك بنده نه اندر تزويج و تجريد است * هر دو حال هواى ويست و نفس وى كه بلاء وى اندر اثبات اختيار و متابعت هواى خودست و شرط آداب متاهّل آنست كى اوراد وى فوت نشود و احوال ضايع نه
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 477
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٤٧٧