وى شنيدم كى كفت آنچ بزركان را بتقطيع بوادى و مفاوز روى نمود من اندر بالش و صدر يافتم و آنان كى اصحاب رعونتند اين قول از ان پير بدعوى بر دارند و آن از نقص كياست ايشان بود كى به هيچ حال عبارت از صدق حال خود دعوى نبود خاصّه * كى با اهل بود و امروز و را خلفى نيكو ماندست و بزركوار خواجه احمد سلّمه اللّه روزى من به نزديك وى بودم و يكى از مدّعيان نيسابور به نزديك وى بود مىكفت اندر ميان عبارتش كى فانى شود آنكاه كى باقى شود خواجه مظفّر كفت رح كى بر فنا چكونه بقا صورت كيرد كى فنا عبارت از نيستى بود و بقا اشارت به هستى و هر يكى ازين نفىكنندهء صاحب خود * يعنى ضدّ خود بود پس فنا معلومست امّا چون نيست بود اكر هست شود آن نه آن عين بود كى آن خود چيزى ديكر بود و روا نباشد كى ذوات فانى شود امّا فناء صفت روا بود و فناء سبب پس چون صفت و سبب فانى شود موصوف و مسبّب بماند فنا بر ذات وى روا نباشد و على ابن عثمان الجلّابى رض كويد كى من عبارت آن خواجه به عين ياد نداشتم امّا معنى * آن عبارت اين بود كى ياد كردم و مراد عبارت ظاهر كنم تا عامّتر شود پس مراد ازين آنست كى اختيار بنده صفت وى بود و به اختيار خود بنده محجوبست از اختيار حقّ پس صفت بنده حجاب وى آمد از حقّ و لا محالة اختيار حقّ ازلى بود و از ان بنده محدث و بر ازلى فنا روا نباشد و چون اختيار حقّ اندر حقّ بنده بقا يابد لا محالة اختيار وى فانى شود و تصرّف وى منقطع و اللّه اعلم ، روزى من اندر * كرماى
كشف المحجوب ( فارسى ) — صفحة 213
مساهمون: علي الجلابي الهجويري الغزنوي
ص٢١٣