ص 197 ، س 26 : يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا . . .
اى كسانى كه باور آوردهايد ، چرا چيزى مىگوييد كه بدان رفتار نمىكنيد ؟
ص 198 ، س 19 : كانك تقول بامامته . . .
گويا تو قائل به امامت او هستى . به خدا سوگند او امام من و امام تو و امام همگى مردمان است ؛ ولى ملك عقيم است ، او را نزد من آر .
ص 198 ، س 22 : يدعوك . . .
امير المؤمنين تو را مىخواند .
ص 198 ، س 25 : سل حاجتك . . .
نياز خود را بپرس اى فرزند خدا . . . نياز من اين است كه مرا نخوانى تا خود به نزد تو آيم ، و از من نپرسى تا خود از تو بپرسم ، و مرا با پرستش پروردگارم واگذارى . اين گفت و بيرون رفت .
ص 199 ، س 13 : سلونى عما . . .
از من دربارهء آنچه فروتر از عرش است پرسش كنيد ، زيرا در ميان اين اندامها دانشى فراوان است . اين آب دهان پيامبر خداست كه در دهان من است كه آن را رفتهرفته به خورد من داد . به آن خدايى سوگند كه جانم در دست اوست ، اگر به تورات و انجيل دستورى داده شدى كه به سخن آيند ، و سادهاى مىگستردم و از آنچه در اين دو است ، سخن مىگفتم و اين دو سخن مرا راست مىشمردند . در انجمن مردى بود كه به دو دعلب يمانى مىگفتند ، و او گفت كه اين مرد ادعاى بزرگى كرد و من اكنون او را رسوا خواهم كرد . پس برخاست و گفت : بپرسم ؟ گفت : واى بر تو براى يادگيرى بپرس نه براى گردنكشى . گفت : تو مرا بر آن داشتى .
آيا پروردگارت را ديدهاى اى على ؟ گفت : من آن نيستم كه خداى ناديده را بپرستم . گفت : چگونه او را ديدى ؟ گفت : ديدگان او را به مشاهدهء عيان نمىبينند بلكه دلها به حقايق ايقان مىبينند . خداى يكتايى كه هيچ انباز ندارد ، يك است و دوم ندارد . او را مانندى نيست . نه زمان او را در بر گيرد نه مكان . نه حواس او را دريابد ، و نه او را با مردم قياس باشد .
پس دعلب فرياد كشيد و بىهوش بر زمين افتاد . پس چون به هوش آمد ، گفت : با خدا ، پيمان بستم كه از اين پس از روى گردنكشى چيزى نپرسم .
امير المؤمنين على بن ابى طالب گفت : اگر كار تنها به دست تو باشد ، چنين شود .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1855
مساهمون: محمد روشن
ص١٨٥٥