من الفزع فجعلت أمشى على ضعف و هى خلفى [ تنفث فلم ازل أمشى و هى خلفى ] حتى بلغت ماء و سكن الحس فلم أرها و شربت الماء فنجوت قال فربما يكون فى غم او علة فأراها فى النوم فتكون بشارة لى لفرج غمى و زوال علتى » .
[ 249 الف ] . و در بعضى روايتها آوردهاند هم در اين حكايت كه گفت مار در قفاى من مىآمد . چون خواستمى كه به چپ يا به راست بگروم مار در پيش رفتى و راه من بگرفتى تا از آن سوى رفتمى كه آب است . چون به آب رسيدم و آب بديدم ، عاجز گشتم و گفتم اگر به آب روم مار مرا دريابد و هلاك كند : و اگر از اب درگذرم تشنگى مرا هلاك كند . اين مار به سخن آمد و گفت : يا ابا الحسن ، أ ليس هذا بحسن نجيناك من التلف بالتلف يعنى من العطش بالحية . چون نگاه باپس كردم كه اين سخن كه مىگويد هيچكس را نديدم .
اينك تمامى حكايت اين است ، و آنكه گفت مرا چون غمى و بيمارىاى پيش آيد او را به خواب بينم ، بشارت باشد مرا به زوال محنت . اين از آن است كه آن مار به حقيقت مار نبود . لكن خيالى بود يا از جن يا از ملك كه حق سبحانه برگماشته بود از بهر فرج را . و اين متعارف است ميان خلق كه هركس كه او را چيزى سبب گردد فرج او را و از غمى و بلايى خلاص يابد آن چيز بر او فال گردد ، تا هرگاه كه بيند هم سبب فرج گردد ؛ و اين به بيدارى و خواب باشد .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1793
مساهمون: محمد روشن
ص١٧٩٣