تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1792

مساهمون:

ص١٧٩٢
معنى اين بيتها آن است كه راه راست به تو گشاده و پيدا گشته است . و هركس كه ترا خواهد او را دليل به كار نيايد . و اين خبر دادن باشد از مقام مشاهدت كه تا بنده در حال غيبت و حجبت باشد او را به دليل حاجت آيد كه او را به مقصود راه نمايد . چون به مقصود رسيد نيز دليل به كار نيايد . و اين‌چنان است كه در باديه ميل به كار بايد قطع سفر را ، و چون به مكه رسيد نيز ميل به كار نبايد ؛ و در دريا كه سفر كنند چشم به آسمان گماشته باشند و راه نگاه مىدارند . چون دريا بگذاشتند باشد كه يك ماه بگذرد كه به آسمان ننگرند . آن نظارهء ستاره نه عشق ستاره باشد ، لكن مراد بلوغ وطن بود . چون به وطن رسيد نيز ستاره به كار نيايد . همچنين تا بنده در حال ارادت است همه جاى جويان اثر دوست است . و چون ارادت مشاهدت گشت همان اثر كه دليل بود حجاب گردد . باز بيت ديگر چنين مىگويد كه چون زمستان آيد تو مرا تابستانى و چون تابستان آيد تو مرا سايه باشى . و اين بر طريق مثل است ؛ از بهر آنكه دوست تابستان و زمستان نباشد ، لكن معناش آن است كه مرا از الم گرما و سرما خبر نباشد تا ترا بينم كه دوستى يا ترا ياد كنم يا از تو انديشم . و اين خود در محبت مخلوقان متعارف است . و اين صفت در قصهء زليخا گفته‌اند كه در آن مدت كه با يوسف عليه السلام صحبت مىكرد از هرچه او را الم رسيدى چون در يوسف نگاه كردى يا نام يوسف بردى نيز از الم خبر نداشتى . و اين‌چنين بسيار باشد كسى كه ديوانه گردد از سرما و گرما خبر ندارد ؛ يا بيمارىاى در بنده پديد آيد كه هيچ گرم نگردد يا هيچ سرد نگردد ؛ و نيز باشد كه هيچ سير نگردد و هيچ گرسنه نگردد . چون علتى را اين قوت باشد مشاهدت را اولاتر كه اين قوت باشد . « قال سمعت ابا الحسن الفارسى يقول كنت فى بعض البوادى فأصابنى عطش شديد حتى بقيت عن المشى من الضعف و كنت سمعت [ ان العطشان ] تقطر عيناه قبل أن يموت قال فقعدت و انا أنتظر تقطر عينى اذ سمعت حسا فنظرت فاذا حية بيضاء كأنها الفضة الصافية تبرق و قد قصدتنى مسرعة فهالتنى فقمت فزعا و دهتنى قوة