تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1777

مساهمون:

ص١٧٧٧
او را پرسيدند كه ترا چه افتاد ؟ گفت چون شما را گفتم راست باشيد ، خاطرى از خداى تعالى در دل من آمد كه گويى مىگويدى : اى بندهء من ، تو طرفة العينى با من راست بوده‌اى تا خلق را گويى راست باشيد ؟ ابو عمرو علاء كه سيد قراء است حال او چنين است ، نمازهاى ما را با چندين تقصير حال چگونه باشد ! و شايد كه بىهوش گشتن او از آن معنى باشد كه ايستادن را روز قيامت در حضرت خداوند ياد آورده باشد كه روز قيامت چون پيش خداوند تعالى بايستم نامهء خويش را چگونه توانم خواندن . « قال الجنيد مرضت مرة فسألت الله ان يعافينى فقال فى سرى لا تدخل بينى و بين نفسك » . مىگويد وقتى بيمار گشتم از خداى تعالى درخواستم تا مرا عافيت دهد . در سر من گفت اى جنيد ، ميان من و تن خويش درمياى . اينك مىگويد كه حق مرا چنين گفت ، نه گفتن مشاهدت و مخاطبت است ، لكن خاطرى است كه در سر او افتد به آن معنى كه اين نفس من ملك او است ، و ملك به مالك اولاتر است ، و هرچه كند با ملك خود كند و بر او اعتراض نرسد . و معنى اين قصهء خليل است كه گفت : اما اليك فلا و لست مغفول عن ربى . و اصل اين سخن آن است كه چون بنده داند كه حق در آنچه كند متهم نيست بر كرد حق هيچ اعتراض نماند . « قال سمعت بعض اصحابنا يقول سمعت محمد بن سعدان يقول سمعت بعض الكبراء يقول ربما أغفو غفوة فانادى أ تنام عنى إن نمت لاضربنك بالسياط » . مىگويد هرگاه كه خواستمى كه بخسبم ندايى شنيدمى كه گفتندى ترا از ما خواب مىآيد . اگر بخسبى به تازيانه‌ات زنيم كه طاقت ندارى . و اين اشارت است به فرط محبت كه هرچند محبت قوىتر گردد خوردن و خفتن كمتر گردد . چنان كه گفته‌اند : كل نوم على المحب حرام . چون حال به اين جايگاه رسيد همه خاطر و سر او دوست گردد و او را فراگيرد و چنان گردد كه گويى پيوسته دوست را مىبيند و با دوست سخن مىگويد و از دوست سخن مىشنود به زبان خاموش باشد و به دل گويا . تا يكى از جملهء بزرگان در اين معنى بيتى گفته
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1777 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى