تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
حائط جار لى من لبن فاخذت منه قطعة فغسل بها يده فانا ابكى عليه منذ اربعين سنة . و حكى عن شيخ كان من اصحاب كهمس قال كان كهمس يصلى الف ركعة فى اليوم و الليلة فإذا مل قال لنفسه قومى يا ماوى كل سوء فو الله ما رضيتك لله ساعة قط . و اما ابو محمد الحسين بن محمد الرجائى ، حكى عنه انه قال التصوف على ثلاثة اقسام تصفية القلب من الاكدار ، و اتباع الرسول فى الشريعة ، و الثانى عدم الاملاك و الاستغناء به خالق السموات ، و الثالث صفاء السر عن الصفات و التفرد بالحق . اول صفت ظاهر است و ديگر صفت دل است و سيم صفت سر است . متابعت شريعت نفس را است ؛ و استغنا قلب را است ؛ و تفرد به حق سر را است ، و هر سه به يكديگر متعلق‌اند . هر ظاهر كه به شريعت آبادان نباشد فاسق است ؛ و هر دل كه به حق مستغنى نباشد منافق است ، و هر سر كه با حق يگانه نباشد محجوب است . و اما العباس بن الفضل بن قتيبه رحمه الله ، يحكى عنه انه قال ما وحد الله غير الله و التوحيد للحق و الخلق طفيل . معنى اين سخن آن است ، و الله اعلم كه خداى تعالى خود را به يگانگى وصف كرد . و خلق حكايت كردند وصف حق را . گفتار خلق صفت حق نيست حق به صفت خويش موصوف است و خويشتن را خود واصف است هركه او را وصف كرد بدانچه او خود را وصف كرد صادق است ، و هركه او را به خلاف آن وصف كرد كه او خود را كرده است كاذب است . پس از توحيد موحدان آن تأثير بر موحد است نه بر موحد . وز شرك مشركان تأثير بر مشرك است نه بر حق . پس صادق به صدق خويش ستوده آيد و كاذب به كذب خويش نكوهيده شود . نه از صدق صادقان و نه از كذب كاذبان چيزى به حق راجع گردد . چه اگر صدق صادقان يا كذب كاذبان در او اثرى كردى آنچه او را گفتند كه هست ناگفتهء ايشان خود هست بود ، به گفتن ايشان چيزى حاصل نيامد . و آنچه گفتندش كه نبود ناگفتهء ايشان خود نبود ، به گفتن ايشان چيزى نيامد . و از اين معنى گفتيم كه خلق طفيل اواند كه خداى تعالى پيش