انفصال از ناچيز انفصال نيست كه فرمودهاند :
كلّما فى الكون وهم او خيال * او عكوس فى المرايا او ظلال
و سعدى مىفرمايد :
قومى غم دين دارد و قومى غم دنيا * بعد از غم رويت غم بيهوده خورانند
صاحبنظرانند كه چشمى به ارادت * با روى تو دارند و دگر بىبصرانند
آنان كه شب آرام نگيرند ز فكرت * چون صبح پديد است كه صاحبنفسانند
سوم انفصال و جدائى از توجه به مزاحمت اتصال ، با حقيقت ازليت ذات احديت است ، يعنى ازليت ذات احديت را بالاتر و منزهتر از اين بداند كه چيزى بر او متصل و يا منفصل شود ، زيرا او حقيقت اشياء است و ما سوا و ممكنات عدم و نابود محض باشند پس چيزى غير از او داراى هستى نيست تا به او متصل يا منفصل شود زيرا در شهود حقيقت ، دوئى وجود ندارد تا چيزى ديگر با او در نظر آيد . از حضرت صادق ع نقل شده كه فرمود : من عرف الفصل عن الوصل و الحركة من السّكون فقد بلغ مبلغ القرار فى التّوحيد و در بعضى روايات ( فى المعرفة ) ذكر شده ( مراد از فصل كثرت و تعيّنات امكانيّة است كه موجب تنوّع وحدت است ، يعنى كسى كه كثرت را از وحدت و حدوث و امكان را از ذات قديم احديّة الذات بشناسد ، پس او بمقام قرار در عين احديّت رسيده يا كسى كه از مقام فناء و جمع ، بمقام فرق و بقاء رسيده ، او حقيقت توحيد را دريافته است .
پيش بىحد هرچه محدود است لاست * كل شىء غير وجه اللّه فناست
چون تجلّى كرد اوصاف قديم * پس بسوزد وصف حادث را گِليم
هرچه انديشى پذيراى فناست * وانكه در انديشه نايد آن خداست
نهايات ده باب دارد :
1 - معرفت 2 - فناء 3 - بقاء 4 - تحقيق 5 - تلبيس 6 - وجود 7 - تجريد 8 - تفريد 9 - جمع 10 - توحيد .