« الناس معادن كمعادن الذّهب و الفضّة » « 1 » .
و پوشيده نيست ضعف وجهين . چه اوّل ، مجرد استبعاد است و دوّم ، اشاره به اختلاف استعدادات . و نفس ناطقه اگر چه مجرّد است و قائم نيست به مادهء بدن تا وحدت نوعيّهء بدن موجب وحدت نوعيّهء نفس باشد ، ليكن ما بيان كرديم كه نفس ناطقه با وجود تجرّد صورت نوعيّهء بدن است و صورت نوعيّه نوع واحد نتواند بود ، مگر نوع واحد ، پس نفس ناطقه انسانى نوع واحد باشد .
و تكثّر نوع واحد به ذات يا به امرى كه داخل باشد در ذات نتواند بود ؛ بلكه به امورى باشد از خارج ذات . و امور خارجه دو نوع است : لازم و عارض . و تكثّر نوع واحد به سبب امور لازمه نيز نتواند بود ؛ چه امرى كه لازم ذات باشد از او منفك نتواند شد ، پس اگر ذات متكثّر شود به دو فرد مثلا ، كه جدائى هر فرد از فرد ديگر به امرى باشد كه لازم ذات است ، چون ذات در فرد ديگر نيز متحقق است ؛ پس اگر لازمى كه در يك فرد است در ديگرى نيز بعينه باشد ، تعدد متحقق نشود . و اگر در فرد ديگر نباشد - و حال آنكه ذات در فرد ديگر هست - لازم ذات از ذات منفكّ شده باشد و اين محال است . پس تكثر افراد نفس ناطقه به سبب ذات و به سبب لازم ذات نتواند بود ؛ بلكه به سبب امور عارضه باشد . و هيچ امرى عارض نفس ناطقه نتواند شد ، مگر به واسطه بدن ، چه نفس ناطقه به حسب ذات خود نه فاعل تواند بود و نه منفعل ؛ چه فصل مميّز نفس از عقل همين است ؛ پس به ذات خود معروض هيچ عارض نتواند بود .
پس تكثر نفس ناطقه از جهت بدن باشد و چون تكثّرش از جهت بدن باشد ، وجود هر فرد از افراد نفس ناطقه نيز به سبب بدن باشد ، با آنچه معنى فرد نيست ، مگر ماهيت نوعيهء محفوف به عوارض مشخصه ؛ يعنى معنى نوعى كه معروض عوارض مشخصه باشد و چون عوارض از جهت بدن باشد ، وجود فرد
هامش
( 1 ) بحار الأنوار 58 / 65 .