تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ضياء القلوب مباحثى در امامت ( فارسی ) — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠
صلاة أصليها ، ثم خرج باكيا « 1 » . يعنى : بيرون بردند على عليهما السّلام را پس بردند او را به سوى ابو بكر ، پس گفتند او را كه : بيعت كن . پس فرمود كه : اگر بيعت نكنم پس چه خواهد شد ؟ گفتند : به حق خدا الهى نيست مگر او گردنت را مىزنيم . فرمود كه : آنگاه مىكشيد عبد اللّه و برادر رسول او را . عمر گفت : اما عبد اللّه آرى ، و اما برادر رسول او نه ! و ابو بكر ساكت بود سخن نمىگفت ، پس گفت عمر : آيا امر نمىكنى در اين باب و به امر خود ؟ پس گفت : او را جبر نمىكنم بر چيزى مادام كه فاطمه در پهلوى او باشد . پس ملحق شد على عليهما السّلام به قبر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و او فرياد مىزد و مىگريست و ندا مىكرد : اى پسر مادر من ! بدرستى كه قوم مرا ضعيف كردند و نزديك بودند كه مرا بكشند . بعد از آن ذكر كرده است ابن قتيبه كه : بدرستى كه ابو بكر و عمر آمدند به سوى فاطمه عذر گوينده بوده ، پس گفت كه : قسم مىدهم شما را باللّه تعالى ! آيا نشنيديد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كه مىگفت كه : رضاى فاطمه رضاى من است ، و غضب فاطمه دختر من از غضب من است ، و كسى كه فاطمه را دوست داشته است مرا دوست داشته است و كسى كه فاطمه را به غضب آورده است پس بتحقيق كه مرا به غضب آورده است . هر دو گفتند : آرى شنيديم .
هامش
( 1 ) . الامامة و السياسة : 13 - 14 به نقل از بحار الانوار 29 / 627 - 628 .