مردى از معاويه سؤالى نمود گفت آن را از على بپرس كه داناتر است عرب گفت جواب تو را خوشتر دارم از جواب على معاويه گفت بد سخنى گفتى كرهت رجلا كان رسول اللّه يغره بالعلم غرا و لقد قال له انت منّى بمنزلة هارون من موسى الّا انّه لا نبىّ بعدى و كان عمر اذا اشكل عليه شىء اخذ منه « 1 » .
بمقتضاى الفضل ما شهدت به الاعداء « 2 » .
كفايت مىكند شهادت معاويه اعدا عدو على عليه السّلام بمقام آن حضرت - بس است براى اثبات اين معنى آنچه را كه اكابر علماء شما عموما مانند نور الدين بن صباغ مالكى در فصول المهمه و محمّد بن طلحه شافعى در مطالب السئول و امام احمد بن حنبل در مسند و خطيب خوارزمى در مناقب و سليمان بلخى حنفى در ينابيع المودة و غير آنها در كتب معتبره خود ثبت نمودهاند كه خليفه عمر بن الخطاب هفتاد مرتبه گفت لو لا علىّ لهلك عمر بلكه صريحا اعتراف نموده كه اگر در جواب معضلات و مشكلات و مسائل پيچيده على نباشد كار مشكل مىشود و اگر على نبود عمر هلاك شده بود . ( مراجعه شود بصفحات 408 تا 410 همين كتاب ) .
اقرار نمودن عمر بعجز در مقابل سؤالات مشكله و اعتراف باينكه اگر على نبود كار مشكل ميشد
از جمله نور الدين مالكى در فصول المهمه ص 18 فصل سيم از فصل اول آورده كه مردى را نزد خليفه عمر آوردند كه در حضور جمعى از او پرسيدند كيف اصبحت چگونه صبح كردى گفت :
اصبحت احبّ الفتنة و اكره الحقّ و اصدق اليهود و النصارى و أؤمن بما لم اره و اقر بما لم يخلق « 3 » .
هامش
( 1 ) كراهت دارى از كسى كه پيغمبر « ص » او را تلقين علم ميكرد هرآينه بتحقيق به او فرمود تو از من بمنزله هارونى از موسى الا آنكه بعد از من پيغمبرى نباشد و هر وقت بر عمر امرى مشكل و پيچيده ميشد از على سؤال ميكرد و رأى او را ميگرفت .
( 2 ) فضيلت آنست كه دشمنان شهادت و گواهى به آن دهند .
( 3 ) صبح كردهام در حالتى كه فتنه را دوست ميدارم و اكراه دارم حق را و تصديق مينمايم يهود و نصارى را و ايمان دارم به چيزى كه نديدهام او را و اقرار ميكنم به چيزى كه خلق نشده .