اينجا درج مىكنم و هي :
سخن گستران عجم زادهاند * كه رونق بدين ملك جم دادهاند
از آن جمله بو القاسم طوسى است * حكيم سخنگوى فردوسى است
سخنهاى او چون در و گوهرست * غلط گفتم از گوهر آن بهترست
چو آهنگ ميدان خدمت نمود * ز أقران خود گوى سبقت ربود
چنان در گلستان معنى چميد * بلفظ درى روح رعنا دميد
كه نظمش چو نظم فصيح عرب * بداد از بيان ملك جم را طرب
ز حسن بيانات آن شاعرست * نكاتى كه اندر عجم دائرست
شد از لطف ابيات آن نامدار * زنو آسياى عجم در مدار
« پى افكند از نظم كاخى بلند * كه از باد و باران نيابد گزند »
* * *
تگر تا حكيم نظامى چه گفت * در مدح او را درين بيت سفت
« سخنگوى پيشينه داناى طوس * كه آراست روى سخن چون عروس »
ز بستان سعدى گل اين خبر * بياران نقّاد من تحفه بر
« چه خوش گفت فردوسى پاكزاد * كه رحمت بر آن تربت پاك باد »
شهيرست اين قصّه اندر جهان * شنيده است آن را كهان و مهان
كه چون پاك فردوسى از جان فتاد * بجان آفرين جان پاكش بداد
نخواندش سر پارسايان نماز * دهن كرد بر علّت اين گونه باز
كه فردوسى از اهل تقوى نبود * بشهنامه زردشتيان را ستود
اقاويلشان جمله تزيين كرد * برايشان ثنا گفت و تحسين كرد
چو شب گشت و آن زاهد پاك خفت * « بخواب اندرش ديد و پرسيد و گفت »
كه يك بيت من حق پسنديده است * گناهم بدان بيت بخشيده است
چو از قيد تن مرغ جانم پريد * بخلد برين آشيان برگزيد
همان بيت جانا بشهنامه است * ز ابيات غرّاى آن نامه است
« پناه بلندى و پستى توئى * ندانم چهاى هرچه هستى توئى »