اگرش چشم راست بين بودى * راست كردار و راست دين بودى
دست بيداد ظلم نگشادى * جاى آن حبس خلعتش دادى
اى بسا راست بين كه شد مبدل * از حسد حسّ او و شد أحول
آنكه أحول بود ز اوّل كار * چون شود حالش از حسد هشدار
آفت ديدهء جسد رمد است * رمد ديدهء خرد حسد است
از حسد ديدهء خرد شد كور * وز رمد ديدهء جسد بىنور
جان حاسد ز داغ غم فرسود * وز غم آسوده خاطر محسود
دائما از طبيعت فاسد * بر خدا معترض بود حاسد
كه چنان مال يا منال چرا * مر فلان را همى دهد نه مرا
گر بدانم نميكند خوشدل * كاش ازو نيز سازدش زايل
حسد المرء يأكل الحسنات * و ان اعتاد كسبها سنوات
نكشد از شر شرر هيزم * آن ضرر كز حسد كشد مردم
آن حسد خاصه كاهل نفس هوا * مىبرند از گزيدگان خدا
جاى اينان مقرّ قرب و وصال * جاى آنان جحيم بعد و نكال
ز آسمان مه همى دهد پرتو * بر زمين سگ همى زند عوعو
ز آسمان خور همى درخشد فاش * بر زمين كور مىشود خفّاش
خبر يافتن امام زين العابدين از مديح فرزدق و دوازده هزار درم فرستادن براى وى ، و گفتن فرزدق كه : من اشعار بسيار گفته بودم و مدايح دروغ آورده ، اين ابيات بهر كفّارت بعضى از آنها گفتم براى خداى عزّ و جلّ و دوستى فرزندان رسول صلّى اللّه عليه و على آله و سلّم .
قصهء مدح بو فراس رشيد * چون بدان شاه حقشناس رسيد
از درم بهر آن نكو گفتار * كرد حالى روان ده و دو هزار
بو فراس آن درم نكرد قبول * گفت مقصود من خدا و رسول
بود از آن مدح نى نوال و عطا * ز آنكه عمر شريف را ز خطا