اذا رأته قريش قال قائلهم * الى مكارم هذا ينتهي الكرم
( الى آخر القصيدة )
هشام بن عبد الملك چون قصّه بشنيد در غضب رفت و فرزدق را محبوس گردانيد امام زين العابدين را خبر شد . دوازده هزار درم از براى او بفرستاد فرزدق باز فرستاد و گفت يابن رسول اللّه من مدح تو از براى خدا و رسول گفتم نه از براى عطا ، امام زين العابدين باز فرستاد و گفت : ما كه اهل بيتيم چون چيزى به كسى بخشيم باز نستانيم فرزدق قبول كرد « 1 » و در سنهء عشر و مائه در بصره وفات كرد بچهل روز يا هشتاد روز پس از جرير و او نيز هشتاد سال عمر يافت » .
جامى در سلسلة الذهب گفته :
( ص 141 - 145 چاپ كتابفروشى سعدى )
« هشام بن عبد الملك در طواف كعبه بود هرچند خواست كه حجر الاسود را استلام كند بواسطهء ازدحام طايفان ميسّر نشد بجانبى نشست و مردم را نظاره مىكرد ناگاه حضرت امام زين العابدين علي بن الحسين بن على - رضي اللّه عنهم - حاضر شد و به طواف خانه اشتغال نمود چون بحجر الأسود رسيد همهء مردمان بيك جانب شدند تا تقبيل حجر الأسود كرد يكى از اعيان شام كه همراه هشام بود پرسيد كه : اين چه كس است ؟ - هشام گفت نمىشناسم از ترس آنكه مبادا اهل شام بوى رغبت نمايند فرزدق شاعر آنجا حاضر بود گفت : من مىشناسمش و در جواب سائل قصيدهاى انشاء كرد بيست بيت كمابيش در تعريف و مدح امام زين العابدين - رضي اللّه عنه .
پور عبد الملك بنام هشام * در حرم بود با أهالى شام
ميزد اندر طواف كعبه قدم * ليكن از ازدحام اهل حرم
استلام حجر ندادش دست * بهر نظّاره گوشهاى بنشست
ناگهان نخبهء نبىّ و ولى * زين عبّاد بن حسين على
هامش
( 1 ) - دكتر نوائى در ذيل صفحه گفته : « اصل اين حكايت در جلد دوم وفيات الاعيان ابن خلكان آمده است » .