نيست بىسبقت تبسّم او * خلق را طاقت تكلّم او
در عرب در عجم بود مشهور * كه مدانش مغفّلى مغرور
همه عالم گرفت پرتو خور * گر ضريرى نديد از آن چه ضرر
شد بلند آفتاب بر افلاك * بوم اگر زان نيافت بهره چه باك
بر نكو سيرتان و بدكاران * دست او ابر موهبت باران
فيض آن ابر بر همه عالم * گر بريزد نمىنگردد كم
هست از آن معشر بلند آئين * كه گذشتند ز اوج عليّين
حبّ ايشان دليل صدق و وفاق * بغض ايشان نشان كفر و نفاق
قربشان پايهء علوّ و جلال * بعدشان مايهء عتوّ و ضلال
گر شمارند اهل تقوى را * طالبان رضاى مولى را
اندر آن قوم مقتدا باشند * و اندر آن خيل پيشوا باشند
گر بپرسد ز آسمان بالفرض * سائلى من خيار أهل الأرض
به زبان كواكب و انجم * هيچ لفظى نيايد الّا « هم »
هم غيوث الندى اذا وهبوا * هم ليوث الشرى اذا نهبوا
ذكرشان سابق است در افواه * بر همه خلق بعد ذكر اللّه
سر هر نامه را رواج فزاى * نام آنهاست بعد نام خداى
ختم هر نظم و نثر را الحق * باشد از يمن نامشان رونق
تمام شدن انشاء قصيدهء فرزدق در مدح امام زين العابدين رضي اللّه عنه و غضب كردن هشام بر فرزدق و حبس كردن وى
چون هشام آن قصيدهء غرّا * كه فرزدق همى نمود انشا
كرد از آغاز تا به آخر گوش * خونش اندر رگ از غضب زد جوش
بر فرزدق گرفت حالى دق * همچو بر مرغ خوش نوا عقعق
ساخت بر چشم شاميان خوارش * حبس فرمود بهر آن كارش