تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار العرفان — صفحة 469

مساهمون:

ص٤٦٩

اشعار

اين قدر اى دل كه توانى بكوش
266
آسمان‌هاست در ولايت جان
441
آن‌كه را روى به بهبود نبود
361
از بس كه به محشر كرمش عذر پذيرد
326
از جمادى مردم و نامى شدم
4 / 94
از هرچه بگذرد سخن دوست خوش‌تر است
165
اقتلوني اقتلوني يا ثقات
332
اگر تيغ عالم بجنبد ز جاى
113
اگر هفت درياست يك قطره نيست
86
ألا كلّ شيء ما خلا اللّه باطل
85 ، 171 ، 352
او باقى به دوامى كه در آحاد و سنينش
28
اى برادر ! تو همين انديشه‌اى
2 / 361
اى برادر ! دهر بر باد است ، گويى نيست ، هست
33 / 33
اى بسا ابليس آدم رو كه هست
296
به جز عارف كه از عشاق به بود
37
بگفتا عارف آن دم از براى سال تاريخش
33
بنگر بنفشه سر به سر زانوى غم است
2 / 18
به محض التفاتى زنده دارد آفرينش را
72 ، 90
به هر دمى رسدم از قضا بلاى دگر
4 / 20