تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اصول حكمت اسلامى و ديدگاه هاى فلسفه بشرى (فارسى) — صفحة 299

مساهمون:

ص٢٩٩

وجود و فرهنگ بشرى

فلاسفه در بحث مربوط به وجود غرق شده‌اند و غرق شدن آنها خود دليل ضرورت سوار شدن آدمى به كشتى وحى الهى در جستجوى رسيدن به حقيقت است . فلاسفه گفته‌اند كه خداوند علّت تامّه - و نه علت ناقصهء - هستى است و از آن جا كه علّت تامه از معلول جدا نمىشود ، پس خداوند قديم است و هستى نيز با او قديم خواهد بود . آنها براى اين سخن آتش را مثال مىآورند كه علّت تامّه حرارت است و چراغ را كه علّت تامّه نور است و خورشيد را كه علّت تامّه گرماست و گلولهء اصابت كرده به قلب كه علّت تامّه مرگ است و به هيچ صورت ممكن نيست كه جدايى معلول از علت تامه‌اش را تصور كرد و همين كه علّت تامّه يافت شد معلول بلافاصله يافت مىشود . آنها براى علّت ناقصه چاقويى را مثال مىزنند كه در دست انسان است ، اين چاقو مىتواند كسى را بكشد و يا نكشد . پس تفاوت ميان دو علّت ، فورى بودن حضور معلول است در علّت تامه و غير فورى بودن آن است در علّت ناقصه . اعتقاد آنها به قديم بودن هستى ايشان را وا داشته به قديم بودن اجزاى آن نيز اعتقاد يابند ، لذا - به عقيده ايشان - مخلوق هم قديم خواهد بود . اين دسته از فلاسفه استدلالات خود را به جايى رساندند كه تصريح كردند عوالم ، گوناگون هستند ، عالَم اوّل همان عالَم خالق است و عالَم دوم ، عالَم عقول مجرّده و عالَم سوم همان عالَم نفوس و عالَم چهارم ، عالَم اجسام . آنها مىگويند : از آن جا كه عقول قديمند پس نفوس و اجسام هم قديمند ، زيرا هر يك از اين حقايق چهارگانه علّتى است براى معلولى كه در پى آن مىآيد و در نتيجه جدايى علّت از معلول خود ، ناشدنى است ، يعنى عقول از خدا صادر شده‌اند و نفوس از عقول و اجسام از نفوس . اين صدور قديم كه بدون سابقهء زمانى ظهور كرده است منجر بدان شده كه نفس