سوم - زندگى تغيير نمىپذيرد
اين كه فلسفهء انكار بداء مجبور است وجود معجزه ، نبوّت و حتّى معاد را انكار كند ، لذا معجزهها را تفسير كاملًا مادّى مىكند و آن را به قوانينى طبيعى نسبت مىدهد كه هنوز آدمى به كشف آن نايل نيامده است ، زيرا نَه بشر مىتواند قانون را تغيير دهد و نَه مادّه ، قابليت تغيير ذات خود را دارد و نَه خدا مىتواند قوانين نهاده از سوى خود را ناديده بگيرد .
امّا نسبت به نبوت ، بايد گفت كه جوهر اين فلسفه با آن مخالف و متناقض است ، زيرا نبوت ، درهم ريختن قوانين طبيعى است . فلاسفهء اين مكتب معتقدند هر كس ادّهاى نبوت كند در واقع ، انسانى است كه عقلش در پرتو كاوش و به دست آوردن تجربيات ، رشد كرده است و بدين ترتيب در اوج جهان انديشه قرار گرفته است و مردم او را پيامبر مىنامند . حضرت عيسى عليه السلام عملًا با چنين وضعى روبرو شد ، زيرا برخى از آنها هنگامى كه عيسى آنها را به سوى خدا مىخواند به دو گفتند :
تو تنها پيامبر انديشههاى پستى و ما از تو بىنيازيم ، زيرا آنها گمان مىكردند از نظر تحصيلات و انديشه با عيسى در يك رده بودند !
در مورد موضع آنها پيرامون معاد و بازگشت به سوى خداوند ، وجود بهشت و دوزخى كه قرآن كريم از آنها سخن مىگويد و ما را به ايمان آوردن بدان فرمان مىدهد ، آنها تأويلات گوناگونى را در پيش مىگيرند ، مثلًا « حلّاج » معتقد بود كه بهشت حقيقى ، شناخت ولىّ است و دوزخ حقيقى جهل نسبت به ولىّ است . او معتقد بود كه ولىّ مىتواند امور را در غير قالب خود قرار دهد . او مىگويد محال است اين جسم پس از مرگ به شكل خود باز گردد .
امّا ديدگاه اسلامى بر آزادى انسان در عملكردهاى خود تأكيد دارد و معتقد است هر چه بر او - چه خير و چه شر - جارى شود در حقيقت ، برخاسته از عملكرد