ضرورى است . و يا از سنخ اعدام است ، لازم مىآيد كه امر وجدانى مركب باشد از امر وجدانى و فقدانى . پس آنكه وجود مفروض شده او به تمام ذاتش وجود نشد . و يا آنكه ماهيّت است يعنى نه وجود است و نه عدم ، او نيز امرش واضح است .
و اما آنكه ما به الامتيازش عين ما به الاشتراك است ، همان دليلى كه آخوند ملاصدرا در اول اسفار ذكر مىكند كافى است « 1 » و او اين است مضمونا كه وجود نه تخالف جنسى دارد نه تمايز فصلى و نه تباين و تغاير نوعى ، نفى همهء اينها دلالت بر وحدتش مىكند و چون وجود واحد نيست بلكه وجوداتند همين دالّ بر كثرتش است ، پس جهت وحدتش عين كثرت و جهت مباينتش عين جهت مناسبتش است .
و مخفى نماند كه كلام درحقيقت وجود است نه در مفهوم مشتركش . و از همهء اينها كه ذكر شد معلوم شد كه اشتراك وجودات در مفهوم است ، كلام ما در حقيقت وجود است ، و معلوم شد نيز كه وجودات با هم بينونت صفتى دارند نه بينونت عزلى ، يكى علّت است و ديگرى معلول ، يكى اشدّ است و ديگرى اضعف ، يكى اقدم است و ديگرى نه ، بر يكى امرى مترتّب مىشود كه بر آن ديگرى اين امر مترتب نمىشود . پس وجود طبيعة واحدهاى است از جهت يكى به عبارت ديگر بگو كه طبيعت نوعيهاى است چه در واجب و چه در ممكن ، همه يك طبيعت است پس اشتراك دارند در طبيعت ، ولى بينونت دارند در صفت ، كه يكى اشدّ است و ديگرى اضعف ، بلكه عين شدّة و ضعف است ، يكى غنى است ، بلكه غناى محض است و ديگرى فقير بلكه فقر صرف است ، يكى مرتبط است بلكه عين ارتباط است و ديگرى مرتبط اليه ، و يكى صرف وجود است و وجود صرف است و ديگرى وجودى است كه شوب عدم و سمات امكانيه و ماهويه در اوست ، پس معلوم شد كه ما به الامتياز در او عين ما به الاشتراك است ، و چون وجود بسيط خارجيه است ، اين اقتضاء مىكند كه حاصل نشود در عقول ما و الّا لانقلبت الخارجية بالذهنية ، و بسا باشد شى تصورش ممكن نيست لضعف عقولنا ، و لكن لابدّ است لقيام البرهان تصديق بر آن نمود .
ثم اعلم ان هنا كلمات ثلثة : احدها ان العلم بالعلة المعينة يقتضى و يستلزم العلم بالمعلول المعين . و ثانيها ان المعلول المعين الخاص يقتضى علّة ما . و ثالثها ان المعلول
هامش
( 1 ) . صدر المتألهين ، الاسفار ، السفر الاوّل ، المرحلة الاولى ، المنهج الاوّل ، الفصل السابع ، ج 1 ، ص 68 - 71 .