ابو سفيان گفت به خدا سوگند من ميدانم چه كسى او را در رحم مادرش گذاشت پرسيدند او كيست گفت خودم هستم .
و در زمان خلافت اميرالمومنين ( ع ) زياد بخاطر اينكه مرتكب عمل بدى نشده بود و به زيركى و لياقت شهرت داشت حضرت او را حكمران منطقه فارس كرد و معاويه هر چه تلاش كرد تا او را فريب دهد موفق نشد زياد در جواب نامههاى معاويه نوشت ، از پسر جگر خوار و رييس منافقين تعجب دارم كه مرا هدف شوم خود ساخته است و از اميرالمومنين بسيار تمجيد نمود حضرت پيوسته او را از توطئههاى معاويه آگاه ميساخت مبادا آشكار شود ولى شبكه شيطانى معاويه به كار افتاد و زياد را شكار كرد و او را برادر خود خواند و زياد هم به دنيا و رياست علاقه مندى نشان داد و به حرافرادگيش اقرار نمود و برادرى معاويه و پدرى ابوسفيان را پذيرفت .
معاويه خواهرش [ جويريه ] را پيش زياد فرستاد و او موهاى سرش را نزد وى باز كرد و گفت ابو مريم خبر داد كه تو برادر من هستى آنگاه معاويه در مسجد بالاى منبر رفت و زياد را در مرتبه پايين نشاند .
در اين ميان ابو مريمى كه در ميان ابوسفيان و سميه دلالى كرده و آنها را بيك ديگر رسانده بود برخاست شهادت داد و جريان را بر همه بازگو كرد و گفت ابوسفيان از بدبوئى و بلندى پستان سميه ناراحت بود ولى با اين حال با او زنا كرد در اين ميان زياد ناراحت شد و گفت ابومريم تو را بشهادت دعوت كردهاند نه اينكه مرا فحش دهى ابومريم گفت چكار كنم به من گفتند تمام جريان را از سير تا پياز مطر ح كنم ابوسفيان بعد از زنا با سميه از اطاق بيرون آمد پرسيدم چطور بود گفت اگر آن دو عيب را نداشت خيلى خوب بود .
معاويه با اين اقرار ، زياد را برادر خود خواند [ يونس بن عبيد ] برخاست و گفت معاويه پيامبر اسلام فرمود فرزند از آن فِراش است و زناكار بايد
شرح نوين زيارت عاشورا همراه با پيام ها و رازها (فارسى) — صفحة 198
مساهمون: حميد فتاحى
ص١٩٨