قضيهاى گفتم كه يك نفر عالمى يك رفيقى از اخباريها داشت . هر چه مىخواست او را حالى كند و مُفاهِمه كند ، حاليش نمىشد . يك روز رفت منزلش . آنوقتها كتابها خطى بود . چاپى نبود . ديد رفيقش كتابش جلويش هست و مطالعه مىكند . بعد رفت مستراح . اين آقاى عالم ، فرصت را غنيمت شمرد . كتاب را نگاه كرد . باب غسل جنابت را پيدا كرد برداشت نوشت عن فلان عن فلان يك سند هم درست كرد تا از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود مَهما ذكرت الجنابة وجب عليك الغسل . نوشت حضرت صادق فرمود هر وقت جنابت ، يادت بيايد ، غسل بر تو واجب است و بايد غسل كنى . اين شخص هم از مستراح آمد و نشست و صحبت كرد وكتاب را برداشت و باز كرد اتفاقاً همان جاى از كتاب آمد كه آن عالم نوشته بود ، ديد . كتاب را زمين گذاشت و رفت چند دقيقهاى طول كشيد و برگشت آمد . اين عالم ديد دست و رويش تَر است فهميد رفته غسل كرده ولى به روى خودش نياورد . چند دقيقهاى صحبت كردند . دوباره بلند شد رفت . بعد از چند دقيقه دست و رويش خيس آمد . باز براى بار سوم كه خواست برود ، آن عالم گرفتش گفت چه شده هى مىروى . گفت يك حديثى اينجا است كه حضرت صادق عليه السلام فرموده هر وقت جنابت يادت افتاد غسل واجب است . همانجا او را گرفت و گفت بشين دو كلمه بگويم ، بعد برو غسل كن . اين كه به تو مىگويم هر حديثى را نمىشود قبول كرد ، بايد فهم كرد . آخر اين حديث خط من است . من اين را نوشتم . الآن كه تو رفتى نوشتم . تو فكر نمىكنى كه چهطور حضرت صادق عليه السلام يك چنين حرفى
تاريخچه نوروز (فارسى) — صفحة 19
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص١٩