Skip to main content

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — Page رضوان اكبر إله 172

Contributors:

P.رضوان اكبر إله 172
سر مكش حافظ ز آه نيمه‌شب * تا چو صحبت آئينه رخشان كنند

93 شاه :

غلام نرگس مست تو تا جدارانند * خراب بادهء لعل تو هوشيارانند نه من بر آنان گل عارض غزل سرايم بس * كه عندليب تو از هر طرف هزارانند تو دستگير شوايخضربى خجسته كه من * پياده ميروم و همرهان سوارانند بيا بميكده و چهره ارغوانى كن * مرو بصومعه كانجا سياه كارانند

95 شاه :

حريم عشق را درگاه بسى بالاتر از عقل است * كسى آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد دهان تنك شيرينش مگر مهر سليمان است * كه نقش خاتم لعلش جهان زير نگين دارد صبا از عشق من رمزى بگو با آن شه خوبان * كه صد جمشيد و كيخسرو و غلام كمترين دارد اگر گويد نميخواهم چو حافظ عاشق مفلس * بگوئيدش كه سلطانى گدائى همنشين دارد

96 امير تيمور

شاه تركان سخن مدعيان ميشنود * شرمى از مظلمهء خون سياووشش باد گرچه از كبر سخن با من درويش نگفت * جان فداى شكرين پستهء خاموشش باد نرگس مست نوازش كن مرد مدارش * خون عاشق بقدح گر بخورد نوشش باد بغلامى تو مشهور جهان شد حافظ * حلقه بندگى زلف تو در گوشش باد

97 شاه :

در نمازم خم ابروى تو در ياد آمد * حالتى رفت كه محراب بفرياد آمد