Skip to main content

البدعة والتحرف يا آئين تصوف (فارسى) — Page رضوان اكبر إله 171

Contributors:

P.رضوان اكبر إله 171
روزگاريست كه سوداى بتان دين منست * غم اين كار نشاط دل غمگين منست تا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن كرد * خلق را ورد زبان مدحت و تحسين منست واعظ شحنه شناس اين عظمت گو مفروش * زانكه منزلگه سلطان دل مسكين منست حافظا از حشمت پرويز دگر قصه مخوان * كه لبش جرعه‌كش خسرو شيرين منست

90 شاه :

بجانب اى بت شيرين دهن كه همچون شمع * شبان تيره مرادم فناى خويشتن است مرو بخانهء ارباب بيمروت دهر * كه گنج عافيتت در سراى خويشتن است بسوخت حافظ و در شرط عشق و جانبازى * هنوز بر سر عهد و وفاى خويشتن است
بيت دومش نظير اين بيت است بيا بميكده و چهره ( الخ ) . كه الان ذكر مىشود

92 شاه هنگام سفر

ياد باد آنكه ز ما وقت سفر ياد نكرد * بوداعى دل غميده ما شاد نكرد مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق * كه از اين راه بشديار و ز ما ياد نكرد آن جوانبخت كه ميزد رقم خير و قبول * بندهء پير ندانم ز چه آزاد نكرد دل باميد صدائى كه مگر در تو رسد * نالها كرد درين كوه كه فرهاد نكرد

93 شاه :

شاهدان گر دلبرى زينسان كنند * زاهدان را رخنه در ايمان كنند عاشقانرا بر سر خود حكم نيست * هرچه فرمان تو باشد آن كنند پيش چشمم كمتر است از قطرهء * اين حكايتها كه از طوفان كنند ايجوان سرو قد گوئى بزن * پيش از آن كز قامتت چوگان كنند يار ما چون گيرد آغاز سماع * قدسيان بر عرش دست‌افشان كنند