سر مكش حافظ ز آه نيمهشب * تا چو صحبت آئينه رخشان كنند
93 شاه :
غلام نرگس مست تو تا جدارانند * خراب بادهء لعل تو هوشيارانند
نه من بر آنان گل عارض غزل سرايم بس * كه عندليب تو از هر طرف هزارانند
تو دستگير شوايخضربى خجسته كه من * پياده ميروم و همرهان سوارانند
بيا بميكده و چهره ارغوانى كن * مرو بصومعه كانجا سياه كارانند
95 شاه :
حريم عشق را درگاه بسى بالاتر از عقل است * كسى آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد
دهان تنك شيرينش مگر مهر سليمان است * كه نقش خاتم لعلش جهان زير نگين دارد
صبا از عشق من رمزى بگو با آن شه خوبان * كه صد جمشيد و كيخسرو و غلام كمترين دارد
اگر گويد نميخواهم چو حافظ عاشق مفلس * بگوئيدش كه سلطانى گدائى همنشين دارد
96 امير تيمور
شاه تركان سخن مدعيان ميشنود * شرمى از مظلمهء خون سياووشش باد
گرچه از كبر سخن با من درويش نگفت * جان فداى شكرين پستهء خاموشش باد
نرگس مست نوازش كن مرد مدارش * خون عاشق بقدح گر بخورد نوشش باد
بغلامى تو مشهور جهان شد حافظ * حلقه بندگى زلف تو در گوشش باد
97 شاه :
در نمازم خم ابروى تو در ياد آمد * حالتى رفت كه محراب بفرياد آمد