از نوشتههاى پهلوى برمىآيد كه فرّه ، بعدها ، در دورهء ساسانى با بخت معنايى برابر يافته است . اين مسئله ، به گمان نگارنده ( بهار ) ، تحول بعدى فرّه است . در زمانى كه تودهء مردم ، در زير فشارهاى شديد طبقاتى و اجتماعى دورهء ساسانى ، از هرگونه سعادت دنيوى محروم بودند و ورزيدن يا نورزيدن خويشكارى تأثيرى در يافتن يا از دست دادن فرّه نداشت ، ديگر نمىشد به ارتباط حتمى فرهمند بودن و ورزيدن خويشكارى معتقد ماند . بنابراين ، سعادت و خواسته و قدرت كه نتايج عينى فرهمند بودن بود ، با بخت ارتباط يافت و در نتيجه ، فرّه معناى بخت پيدا كرد ؛ و مرد خويشكار تنها مىتوانست به سعادت اخروى روان خويش دل بندد .
چنانچه در اعتقادات اقوام ديگر نيز ديده مىشود ، اعتقاد به فرّه مربوط به جامعهء كهن و ابتدايى انسان است . فرّه نيروى رابط جهان انسان و جهان خدايان است . انسان يا قبيلهاى كه وظايف خويش را در مورد خود و جهان پيرامون خود دقيقا انجام داده باشد ، انتظار دارد ايزدان يا مظاهر طبيعت نيز در مقابل او را يارى دهند ، شايد همين اعتقاد به ارتباط طبيعى است كه بعدها با تخصصى شدن كارها در جامعه ، وظايف جادوگران را در مورد انگيختن لطف ايزدان و دور كردن قهر ايشان مشخص مىكرد . جادوگر مىتوانست ارتباط فرد يا قبيلهء خود را با جهان خدايان حفظ كند و توسعه دهد و آنان را وا دارد كه فرّهبخشى كنند ، يعنى سعادت و نيكبختى فرد يا جامعه را تأمين كنند . سپس ، هنگامى كه جامعه طبقاتى شد ، فرّه نيز مفهومى طبقاتى يافت . فرّهء آسرونان يا روحانيان ، فرّهء كيان يا فرّهء سلطنت و جز آن ، نمودار تأثير اين تحولات طبقاتى بر امر فرّه است .
ر . ك : پژوهشى در اساطير ايران ، ص 156 - 157
همانطور كه گفتيم خوره مرادف واژه فر يا فرّه است كه برخى از دانشمندان آن را « چيز به دست آمده يا چيز خواسته شده » معنى كردهاند ( مزديسنا و ادب پارسى ، ص 412 ) . در گاتها واژهء خورنه به معنى درخشان و نيكبخت و صفت براى جاماسپ آمده ، و در ساير بخشهاى اوستا از دو خورنه سخن به ميان آمده : يكى ائيرنيم خوارنو
? oneravX menayriA
يا فرّ ايرانى و ديگرى كوئينم خوارنو
? oneravX meneavaK
يا فرّ كيانى ( اساطير و فرهنگ ايرانى ، ص 502 ) - و توضيحات بيشتر ر . ك : مزديسنا و ادب پارسى ، ص 412 - 424 .
شرح
( 13 ) . در متن « دهيم » آمده .
( 14 ) . بهمن اسفندياران ، پهلوى :namhaw، اوستا :- hanam - uhovبهمعناى دارندهء منش نيك ، در اساطير زردشتى ، بهمن ، پسر اسفنديار ، برابر با اردشير درازدست دانسته شده است و اين اردشير همان پادشاه هخامنشى است كه پس از خشايار شاه به سلطنت رسيد . اين بدان سبب است كه بنابر روايتهاى اساطيرى و بعضى مدارك تاريخى ، دين زرتشت از اين زمان در نجد ايران نفوذ عميق مىيابد . در اثرى پهلوى به نام زند بهمن يسن ( 3 / 24 ) آمده است : « آن [ دوران ] سيمين ، سلطنت اردشير كيانى است كه بهمن اسفندياران خوانده شود ، او كه ديو از مردمان جدا كند ، بپيرايد همه جهان را و دين رواج دهد » . با توجه به اين امر كه تقويم زردشتى نيز از عصر همين اردشير درازدست ، تقويم رايج در شاهنشاهى پارس گشته است ، مىتوان انگاشت كه موبدان زردشتى ، با از دست رفتن استقلال خاندان گشتاسپى ، و فتح آسياى ميانه به دست هخامنشيان و گرويدنشان به دين زردشتى ، تلفيقى ميان خاندان كيانى و هخامنشى پديد آورده ، بهمن كيانى را با اردشير هخامنشى يكى دانستهاند ، در واقع آنها شاهان زردشتى شده را از پس هم ذكر كردهاند .
پژوهشى در اساطير ايران ، ص 197 ، يادداشت 34 ؛ يادداشت 13 بخش زند بهمن يسن در همين كتاب .
( 15 ) . هماى ، پهلوى :y ? amuh، اوستا :- ? ay ? amuh. در اوستا هماى دختر گشتاسپ است و از هماى ،