تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الصحيفة المهدية (صحيفه مهديه) (فارسى) — صفحة 502

مساهمون:

ص٥٠٢
روزى در هنگامى كه ما نزد مولاىمان امير مؤمنان حضرت على بن ابى طالب عليه السلام بوديم ، به ناگاه حسن بن على عليهما السلام وارد شد و عرض كرد : اى امير مؤمنان ؛ مردى آمده است و اجازه ورود مىطلبد و بوى مُشك مىدهد . فرمود : بگو بيايد . مردى تنومند و خوش سيما وارد شد كه چهره‌اى گيرا داشت و بزرگ‌منش بود و لهجه‌اى فصيح و خوش داشت و لباس پادشاهان بر تن داشت ؛ گفت : السلام عليك يا أميرالمؤمنين ورحمة اللَّه وبركاته . من مردى هستم كه از دورترين مناطق سرزمين يمن آمده‌ام و از بزرگان عرب‌هاى منسوب به شما ( شيعيان ) مىباشم ، من ملكى عظيم و نعمتى فراوان به جاى نهاده‌ام و داراى زندگانى خوش و حالى آسوده و اموالى با رشد و ترقّى داشتم ، و جريانات را آزموده بودم و روزگار مرا ورزيده ساخته بود و دشمنى دارم كه بسيار سرسخت است و با سپاهيان فراوانش و نيروهاى بزرگى كه به كمك گرفته بود بر من حمله كرد و پيروز شد و راه‌هاى حيله و فرار از آن مرا درمانده ساخت . شبى ، به خواب رفته بودم كه شخصى ندا داد : اى مرد ؛ برخيز و به سوى بهترين خلق خدا پس از رسول او يعنى علىّ بن ابى طالب امير و فرمان‌رواى مؤمنان صلوات اللَّه عليه وعلى آله برو و از آن حضرت درخواست كن تا دعايى به تو بياموزد كه حبيب خداوند و برگزيده و انتخاب شدهء از مخلوقاتش ، يعنى حضرت محمّد بن عبداللَّه بن عبد المطلب صلوات اللَّه عليه وعلى آله به او آموخته است ؛ زيرا در آن دعا ، اسم ( ويژهء ) خداى عزّ وجلّ است ؛ با آن دعا خدا را بخوان و دشمنت را كه با تو به نبرد پرداخته است ، نفرين كن . اى امير مؤمنان ؛ من از خواب بيدار شدم و به سرعت به همراه چهارصد بنده نزد تو آمدم ، و خدا و رسول او و تو را گواه مىگيرم كه تمام‌شان را آزاد كردم و اين كار را تنها براى خاطر خداى بزرگ انجام دادم . حالا با تنى لاغر و رنجور از راهى پرپيچ و خم و سرزمين دور نزدت آمدم ؛ پس بر من منّت بگذار و به خاطر فضل و بزرگواريت ، و