تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الصحيفة المهدية (صحيفه مهديه) (فارسى) — صفحة 439

مساهمون:

ص٤٣٩
همراه من بود گفت : در اين اطراف جز شب‌هاى جمعه چيزى پيدا نمىشود . من هم گفتم : زيارت اهل قبور را براى كشيدن قليان ترك نمىكنم و داخل قبرستان شدم و شروع به قرائت فاتحه كردم كه ناگاه مردى را مشاهده نمودم كه در گوشهء حياط نشسته بود . آن شخص گفت : ملّا قاسم ؛ چرا وقتى وارد شدى ، طبق سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، سلام نكردى ؟ شرمنده شدم و از او معذرت خواستم و گفتم : دور بودم و مىخواستم وقتى نزديك شدم سلام كنم . گفت : نه ، شما اهل علم ادب نداريد . هيبتش بر دلم افتاد و به او نزديك شدم و سلامش نمودم . جوابم داد و نام والدين مرا برد گفت : آن‌ها فرزند پسر نداشتند و پدرت نذر كرد كه اگر خداوند به او فرزند پسرى عنايت كند ، او را از اهل حديث و از نيكان قرار دهد . آن گاه خدا تو را به او عنايت كرد و او هم به نذرش وفا نمود . گفتم : بلى ؛ اين را شنيده‌ام . سپس گفت : اگر مىخواهى قليان بكشى در كيسهء من موجود است ، بردار و آماده كن تا باهم بكشيم . اراده كردم كه به خادمم دستور دهم ، ولى به مجرّد اين اراده و همين كه از دلم خطور كرد به من گفت : نه ، خودت آماده كن . گفتم : چشم و قليان را آماده نمودم و كشيدم ، سپس به او دادم ، او هم كشيد و به من بازگردانيد ، آن گاه چنين گفت : چند روز قبل به اينجا آمدم و هيچ ميلى به اهل اين شهر و به داخل شدن در اين شهر نداشتم و همانا دوستى در مازندران دارم و مىخواهم به زيارت او بروم . سپس به من گفت : در اين مقبره ، قبور عدّه‌اى از پيامبران است ، برخيز و آن‌ها را همراه من زيارت كن . پس برخاست و كيسه‌اش را برداشت و باهم رفتيم تا به جايى رسيديم ، گفت : اينجا ، قبور انبيا است و آن گاه زيارتى خواند كه من هرگز در كتاب‌ها آن را نديده بودم ، به هر حال ، همراه او خواندم ، سپس از قبرها دور شد و گفت : من عازم مازندران هستم ، مىتوانى از من چيزى بخواهى .