خواجه چون رمل انداخت ابن حاجب را در بالاى دريايى از خون ديد و حيران ماند هر چند از او جويا شد اثرى نيافت ؛ آخر الأمر در اين مورد تدبير و انديشه نمود كه تعدادى گوسفند وزن كند و بين اهل بغداد تقسيم نمايد و با آنان شرط كند هر كس گوسفندى را كه گرفته بايد به همان وزن اوّل تحويل دهد ، و گوسفندى هم به ميزبان ابن حاجب داد .
او در اين مورد كه آن گوسفند را چگونه نگهدارى كند تا در وقت تسليم در وزن آن تفاوتى نباشد با ابن حاجب مشورت كرد .
ابن حاجب گفت : بايد بچّهء گرگى به دست آورى و هر روز از صبح تا شام گوسفند را علوفهء كافى داده و چون شب شود گرگ را به او نشان دهى تا هر چه در آن روز فربه گشته با ديدن گرگ از او كم شود و با مداومت بر اين عمل تا زمانى كه گوسفند نزد تو باشد در آن تفاوتى ظاهر نمىشود .
پس آن مرد به دستور ابن حاجب عمل كردتا آن كه گوسفند را رد كرد ، ديدند همهء آن گوسفندها تفاوت وزن پيدا كردهاند مگر گوسفندى را كه در دست ميزبان ابن حاجب بوده است .
خواجه به زيركى و فراست دانست كه ابن حاجب در خانهء آن شخص است و اين تدبير او بوده است .
غلامان را به دنبال ابن حاجب فرستاد و آنها او را گرفته و نزد خواجه و هلاكو آوردند ، خواجه به او گفت : شاخ من اين پادشاه است كه در طوس بود و من وعدهء آوردن او را به تو دادم .
بعد او را با خود به كنار شطّ برد و دستور داد همهء كتابهاى او را حاضر كردند ؛ آنگاه تمام تأليفات او را جز شافيه ، وافيه و مختصر كه براى مبتديان علم صرف و نحو مفيد است ، در آب انداخت و گفت : « أعجبني تلمّه » ؛ يعنى صداى به آب افتادن آن ، مرا به تعجّب درآورد ، و سپس دستور قتل او را صادر كرد . « 1 »
هامش
( 1 ) . دار السلام عراقى : 333 .