تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الصحيفة المهدية (صحيفه مهديه) (فارسى) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
خواب بقعه‌اى را ديد كه در مكانى قرار گرفته و در آن بقعه مقبره‌اى است كه بر آن مقبره صندوقى نهاده‌اند و بر آن صندوق دعايى را كه معروف است به دعاى توسّل خواجه نصير نوشته‌اند و حضرت حجّت عجّل اللَّه فرجه در آن بقعه مىباشد . پس آن بزرگوار آن دعا و كيفيّت ختم آن را تعليم خواجه فرمود . چون از خواب بيدار شد قسمتى از آن را فراموش كرده بود . بار ديگر خوابيد و همان جريان را دو مرتبه در خواب ديد و قسمت فراموش شده را از آن بزرگوار ياد گرفت . چون بيدار شد مجموع آن را كه در خاطرش محفوظ مانده بود به رشتهء تحرير درآورد ، و براى تلافى عمل خليفه و ابن حاجب و انتقام‌گيرى از آن‌ها مشغول انجام آن ختم گرديد ، تا آن كه دعايش به اجابت مقرون شد ، و حضرت صاحب الأمر صلوات اللَّه عليه او را بشارت داد كه حاجتت به دست كودكى روا مىگردد و تو بايد آن كودك را تربيت كنى تا در آينده به قدرت برسد ، و به شهر و بلد او اشاره فرمود . پس خواجه با رمل ، محلّهء آن كودك را تعيين كرد و خانهء او را جستجو نمود . زنى را در آن خانه ديد كه دو طفل داشت ، آن دو طفل را از او درخواست كرد و به تربيت آن‌ها پرداخت و به فراست دانست كه پادشاه آينده كدام يك از ايشان است و آن هلاكوخان بود . پس در تربيت او نهايت اهتمام را نمود تا هلاكو به حدّ رشد رسيد . روزى به او گفت : اگر تو پادشاه شوى زحمت مرا چگونه جبران مىكنى ؟ هلاكو گفت : تو را وزير خود مىكنم . خواجه گفت : لازم است آنچه را مىگويى بنويسى . هلاكو آن را نوشت و به خواجه داد . پس از مدّت زمانى هلاكو حاكم خراسان را كشت و به جاى او نشست و خواجه را وزير خود كرد . پس از استيلاء بر خراسان ، به سوى شهرهاى ديگر لشكر كشيد و شهر به شهر را در حيطهء تصرّف خود درآورد تا آن كه به بغداد هجوم آورد و مستعصم خليفهء عبّاسى را دستگير نموده و او را كشت و با مردم آن ديار به عدالت رفتار كرد . ابن حاجب چون واقعه را چنان ديد در خانهء شخصى پنهان شد و طشتى را پر از خون كرد و بر آن طشت چيزى گذاشت و روى آن نشست تا از دلالت رمل خواجه در امان بماند .